خلاصه كتاب جامعه و تاريخ
خلاصه كتاب جامعه و تاريخ
اثر استاد شهيد
مرتضي مطهري
موضوع كتاب : نقد تفكر ماركسيم
در زمينه ماديت تاريخ
استاد:
جناب آقاي دكتر مجتبوي
تهيه كنندگان:
سيد سپهر هاشميان
مهدي مسگر خراساني
بهار سال 1388
مقدمه:
بسم الله الرحمن الرحیم
بدون شک در سلسله علمای اصولی شیعه،استاد شهید مطهری جایگاه و موقف ارزشمندی در تاریخ معاصر ایران دارد ازآن رو که آن فقیه فرزانه با اشراف کاملی که بر شریعت اسلام و اصول حاکم بر آن داشت توانست ایمان دینی را به گونه ای ارائه نماید که از جهت پاسخگویی معضلات بشر کنونی بویژه نسل تحصیل کرده و جوان باشد و این امر پدیده ای ساده نیست که بتوان از کنار آن به سهولت گذشت،زیرا اگر موقعیت اندیشه وافکار التقاطی ومارکسیستی و الحادی در دنیای معاصر مورد مداقه و ارزیابی قرار گیرد،آنگاه به دقائق و ظرایف آراء و اندیشه های والای آن استاد که مبنای فکری وفرهنگی نظام اسلامی به حساب می آید وقوف حاصل خواهد شد.
شخصیت استاد شهید مطهری همان مجموعه ای بود که توانست در مدت بیست وپنج سال استوارترین مجموعه گرانبها از معارف اسلامی منطبق با شرایط ونیاز های زمان خود در طی سخنرانی ها و درس ها و آثار نوشتاری خود ارائه دهد و تفکر اسلامی ناب را به عنوان مبنای نظام اجتماعی اسلامی پایه گذاری نماید.بنابر این در مقام یک درد شناس مسائل عقیدتی وفرهنگی حل مشکلات و عقده های فکری نسل جوان جامعه را که عقیده داشت آینده سازان این کشور هستند وجهه همت بلند خود قرار داده بود.
ثبات فکری یکی از ویژگی های بارز این نویسنده موفق بود چرا که از ابتدای جوانی تا قبل از شهادتش در خلق آثار و اندیشه های بدیع خود حتی یک کلمه هم ننوشت که ببیند غلط بوده و اصلاح کند علیرغم اینکه دانشمندان هر چند سال در تفکرات واندیشه های مطرح شده خودشان تجدید نظر می مي كنند و این ویژگی منحصر به فرد استاد شهید مطهری موجب شده بود که آثار وی در تحقیقات علمی و دانشگاهی از استحکام نظم و هماهنگی منطقی برخوردار باشد.
از ویژگی های دیگر استاد شهید مطهری در سیر تحقیقات علمی داشتن نظم بود و این استمرار نظم که اصولا منجر به کسب پیشرفتهای علمی و تحقیقی می شود در تمام شئونات زندگی فردی ایشان به نحو بسیار عالی از آن برخوردار بود. استاد شهید مطهری در کار تحقیق و نویسندگی مقید به قاعده (الاهم و فالاهم) و معتقد به پژوهش در زمینه های مورد نياز جامعه بودو علاوه بر حاشیه نویسی بر کتابها که گاهی به جهت اظهار نظر در مورد موضوع بحث و زمانی به جهت تصحیح متن و در مواردی به منظور مشخص ساختن و دسته بندی کردن مباحث ومطالب صورت می گرفت ،از شیوه تلخیص و یادداشت برداری مطالب مهم نيز بهره می جست و علاوه بر اینها با روشی حساب شده و قلمی و منظم،کار فراهم آوردن فیش ها ویادداشت های مورد نیازرا انجام مي داد و برای پخته کردن مطالب در ذهن خود و ورزیده شدن نسبت به آن و کشف و استخراج نقاط قوت وضعف نظریات خود در باب آن مسأله در مجامع علمی و فرهنگی و مذهبی به ایراد سخنرانی هایی درباره مطلب مورد نظر پرداخت و این روش در امر تحقیق به یک مسأله خاص پایان نمی پذیرفت،بلکه کار بررسی و بازنگری بر روی مواد ومطالب گردآوری شده به طور مستمر از سوی استاد دنبال می شد و در هر گام گنجینه ای که فراهم آمده بود پیراسته و کاملتر می گردید.
مطالعه تاریخ کشور اسلامی ما از نیم قرن به این طرف بویژه مطالعه ی ابعاد فرهنگی این تاریخ پرماجرا هیچگاه به درستي نوشته نخواهد شد،مگر اینکه نقش و تأثیر عمیق تحقیقات و آثار انسان ساز و جامعه ساز استاد شهید مطهری رادر میان آنها به خوبی در نظر بگیریم و بازشناسی کنیم.
نخبگان و شخصیت های بزرگ،غالبا به خاطر یک یا چند ویژگی که علامت و نشانه خبرویت و نخبگی آنان است،مرجعیت پیدا می کنند،برخی در علمی خاص بالندگی یافته و قول وتفسیر وتبیین آنها روشنگر راه مبتدیان و حتی منتهیان است،و برخی نیز به لحاظ اجتماعی،فرهنگی،سیاسی از همگان خود برتری یافته اند.استاد شهید مطهری در این میان،از جمله کسانی است که هم به لحاظ علمی از دیگران ممتاز است و هم به لحاظ فرهنگی-اجتماعی، احیاگری توانمند و سوخته دل.او اندیشه گری دردمند است که در گره گشایی های فکری سهمی بزرگ دارد.آثار او در این زمینه بدلیل فهم عمیق وی و نیز روانی و شیوایی سخن،سهم بسزایی در آشنایی نسل جوان با میراث گرانسنگ کلامی،فلسفی ، فقهی داشته و دارد.
آنچه استاد شهید مطهری را از همردیفان خود متمایز می کند،این است که علاوه بر درد آشنائی،درمانگرنیز بود،وی به خوبی دریافته بود که تمدن غرب بنیان های فکری،اجتماعی شرق را نشان رفته است،لذا بر ضرورت شناخت جوانان و دردهای آنان و درمان آن تأکید می ورزیدند.خود باختگی در نظر او مهمترین درد مردم مشرق زمین بویژه جامعه اسلامی بود،لذا تمام اهتمام خود را در روشنگری نسل جوان به عنوان سرمایه بالقوه عالم مشرق به کار گرفت و در همان جبهه ای حضور یافت(جبهه فرهنگی) که غرب از رهگذر آن شرق را مورد هجمه قرار داده بود.
استاد شهید مطهری در یک کلمه بیداری خلق را می طلبید و طراوت و شادابی و پویایی علمی،مذهبی جوامع اسلامی را آزمند بود.از این رو سخنرانی ها و آثار نوشتاری وی هدفمند و در راستای برآورده ساختن این آرزو و هدف مقدس قرار داشت.
استاد شهید مطهری در کار انطباق دین با مقتضیات زمان وپرهیز از تصادم با توسعه و علم و تمدن را لازم می دانست و به این دلیل توانست میان دین ویافته های بشری آشتی ایجاد کندو دین را در کنار مقولاتی چون علم،عقل،آزادی تمدن و ... بنشاندو در جهت ترمیم شکاف میان دنیای متجدد و دین قدم بردارد و موفقیت های قابل توجهی کسب نمود.
به دلیل همین رویکرد است که پس از گذشت چند دهه،هنوز اهل اندیشه برای یافتن پاسخ سؤالات جدید خود به آثار وی مراجعه می کنند؛زیرا برآنند که او متفکری است که از ظاهر گذشته و به روح پیام و هدایت های فارغ از زمان ومکان دین توجه داشته و دين شناسی خود را متوجه روح دین نموده است، در نتیجه به معرفت دین خالص نزدیکتر بوده و اندیشه های او می تواند برای نسل حاضر الهام بخش و هدایتگر باشد.
بطور کلی آثار استاد شهید مطهری به دو دسته آثار مدون که در حال حاظر تحت عنوان مجموعه آثار توسط انتشارات صدرا با بهترین کیفیت به تدریج به چاپ می رسد و دسته دیگر آثار غیر مدون و انتشار نیافته ی استاد شهید مطهری است که مجموعه ی عظیم و منبع گرانقدری را تشکیل می دهد که طی سالیان دراز با تدبروتتبع بسیار،گردآوری شده وانتظام یافته است ،البته لازم به ذکر است که این مجموعه،خود دارای نظمی درونی است و به دست مبارک خود استاد شهید بر حسب موضوعی و الفبایی تألیف و سامان داده شده است.
اما باید پذیرفت که استفاده درست و عمیق از آثار پر حجم استاد شهید مطهری و اشراف کامل بر همه ی ابعاد فکری،دینی،فلسفی و فرهنگی آن کار آسانی نیست و این مشکل برای نسل پس از انقلاب و نسل های آینده که دوران خاص استاد شهید مطهری را درک نکرده اند و به خصوص از شخصیت واقعی آن بی خبر می مانند بیشتر وافزون تر است.
2)فرازهایی ازپیامهای امام خمینی(ره)به مناسبت شهادت استاد شهید:
- او با قلمی روان و فکری توانا در تحلیل مسائل اسلامی و توضیح حقایق فلسفی با زبان مردم و بی قلق واضطراب به تبلیغ وتربیت جامعه پرداخت.آثار قلم وزبان او بی استثنا آموزنده و روانبخش است و مواعظ ونصایح او که از قلبی سرشار از ایمان و عقیدت نشأت می گرفت برای عارف وعامی سودمند و فرحزاست.
- مطهری فرزندی عزیز برای من و پشتوانه ای محکم برای حوزه های دینی و علمی وخدمتگذاری سودمند برای ملت و کشور بود.خدایش رحمت کند و در جوار خدمتگذاران بزرگ اسلام جایگزین فرماید.
- من به دانشجویان وطبقه روشنفکران متعهد توصیه می کنم که کتاب های این استاد عزیز را نگذارند با دسیسه های غیر اسلامی فراموش شود.
در جای دیگری نیز مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای می فرمایند:
امروز جوانان ما،دانشجویان ما،معلمان ما،کارگران ما اگر می خواهند در زمینه افکار اسلامی عمق پیدا کنند و پاسخ سؤالات خود را پیدا نمایند،باید به کتاب های شهید مطهری مراجعه کنند.باید راه را در مقابل افکار جوان، نسل جوان، جویندگان بی غرض قرار داد و برای این کار یکی از بهترین وسائل همین افکار ناب و برجسته و بلند این مجاهد فی سبیل الله است که جان خودش را هم در این راه داد.
3)ساختار اندیشه ای مکتب استاد
با توجه به مقدمه فوق برآن شدیم تا برای استفاده بیشتر و کامل تر عزیزان از کتب استاد شهید سیر محتوایی ویا ساختار اندیشه ای آثار استاد را تهیه کرده و در اختيار عزیزان قرار دهیم.البته به طور خلاصه می توان به فواید ودلایلی که در ذیل می آید نیز اشاره نمود:
1-با مبانی و پایه های فکری استاد که همان مبانی فکری و فرهنگی نظام اسلامی است آشنا می شویم.
2-به فهم همه ابعاد فکری،دینی،فلسفی و فرهنگی استاد کمک خواهد نمود.
3-چهارچوب مطالعاتی مناسبی را در اختیارمان قرار می دهد.
4-با دغدغه های استاد آشنا می شویم.
5-سخنان وتفکرات گسترده و وسیع استاد را در انسجام بیشتری به ما ارائه خواهد کرد.
6-در خلاصه برداری،چکیده نویسی،ارائه و مباحثه کتب به ما یاری می رساند .
و...
4)موضوعات محتوایی و اندیشه ای استاد:
ابعاد فکری و اندیشه ای استاد شهید را می توان در دسته های زیر تقسیم بندی کرد:
1-شناخت،جهان بینی،ایدئولوژی
2-دین وادیان
3-اسلام و تشیع(اسلام دینی ما فوق ادیان)
4-انسان شناسی وانسان کامل
5-فلسفه تاریخ وجامعه شناسی
6-دیگر بررسی های اسلامی واجتماعی
ابعاد فوق را می توان به اجزای ذیل تقسیم بندی نمود:
1-شناخت،جهان بینی،ایدئولوژی
2-دین وادیان
3-اسلام و تشیع(اسلام دینی ما فوق ادیان): شامل¬
الف) اصول دین ب) عبادات واحکام ج) قرآن وحدیث
د) حقوق وقوانین ه) اخلاق،فلسفه وکلام و) تاریخ وتمدن اسلام
ز) تاریخ و تمدن ایران ح) حکومت و روش مدیریت ورهبری
4-انسان شناسی وانسان کامل: شامل¬
الف) مبانی و اصول انسان شناسی ب)تربیت و روانشناسی ج)غرایز و فطریات
5-فلسفه تاریخ وجامعه شناسی
6-دیگر بررسی های اسلامی واجتماعی
فهرست موضوعی آثار استاد
می توان مطالب فوق را به صورت فهرست ذیل ارائه کرد.این فهرست مبنایی است بر جزئیات سیر محتوایی آثار استاد شهید مطهری که دوستان می توانند از آن در مطالعه،خلاصه برداری و مباحثات کتب استفاده کنند.
1) دین و ادیان
الف) دین یا قانون زندگی
ب) دین اسلام
ج) ادیان و فرق دیگر
2) شناخت وجهان بینی وایدئولوژی
الف) جهان بینی
ب) ایدئولوژی
ج) شناخت
3) فلسفه و کلام
الف) فلسفه اسلامی
ب) فلسفه غرب
ج) فلسفه ماتریالیسم
د) منطق و کلام
ه) مباحث گوناگون فلسفی
4) خداشناسی و توحید
الف) اثبات خدا
ب) ذات و صفات و اسماء پروردگار
ج) خدا در اسلام و فرق دیگر
د) بررسی هایی درباره خدا
ه) شبهات خداشناسی
5) عدل
الف) عدل الهی
ب) جبر و اختیار
ج) شبهات عدل
6) معاد
الف) معاد در اسلام
ب) دنیا وآخرت
ج) قیامت
7)نبوت
الف) نبوت عامه
ب) خاتمیت
ج) امیت
د) ویژگی های پیامبر اسلام
8) امامت
الف) ولایت
ب) امامت در اسلام
ج) اهل بیت (ع)
9) قرآن و حدیث و نهج البلاغه
الف) قرآن
ب) حدیث
ج) نهج البلاغه
د) تفسیر
10) شیعه و فرق اسلامی
الف) شیعه
ب) عرفان و تصوف
ج) بررسی فرق دیگر
11) تاریخ تمدن و فرهنگ اسلام
الف) زندگی پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع)
ب) زندگانی امام حسین (ع)
ج) شخصیت های اسلامی
د) علوم اسلامی
ه) بررسی هایی درباره تاریخ اسلام
12) تاریخ تمدن و فرهنگ ایران
الف) بررسی های سیاسی-اجتماعی درباره تاریخ ایران
ب) شخصیت های ایرانی
ج) خدمات متقابل اسلام و ایران
د) انقلاب اسلامی معاصر
13)عبادات و احکام
الف) فروع دین
ب) جهاد
ج) عبادت
د) روحانیت شیعه و اهل سنت
ه) اجتهاد و فقاهت
و) فقه و اصول فقه
14) حقوق و قانون
الف) بررسی حقوق اسلام
ب) حقوق زن
ج)خانواده و حقوق آن
د) مسأله حجاب
ه) اقتصاد
15) مبانی و اصول انسان شناسی
الف) انسان از دیدگاه اسلام
ب) انسان از دیدگاه مکاتب دیگر
ج) بررسی هایی درباره انسان
16) اخلاق در اسلام و مکاتب دیگر
الف) صفات عالی اخلاقی
ب) صفات ناپسند اخلاقی
ج) اخلاق جنسی
د) فلسفه اخلاق
17) تربیت و روان شناسی و مدیریت
الف) علوم تربیتی
ب) روان شناسی
ج) غرائز و فطریات انسان
د) مدیریت
18) حکومت و عدل
الف) اسلام و حکومت
ب) بررسی هایی درباره مساله حکومت و عدل
19) جامعه شناسی و فلسفه تاریخ
الف) ماتریالیسم تاریخی
ب) فلسفه تاریخ از دیدگاه اسلام
ج) انقلاب واصلاح
د) جامعه شناسی و علم تاریخ
20) بررسی های اجتماعی
الف) خطابه و منبر
ب) علل گرایش به مادیگری
ج) آزادی
د) بررسی های اجتماعی دیگر
21) بررسی های اسلامی
الف) دنیا و دنیاپرستی
ب) ایمان و مؤمن
ج) اسلام و علم تفکر
د) سعادت
ه) نفاق ومنافق
و) شهادت وشهید
ز) حیات وخلقت و تکامل
ح) تبلیغ
ط) غیب
ی) حق و باطل
ک) روح
ل) بررسی های دیگر اسلامی
م) جامعه شناسی مسائل نسل جوان
5)ویژگی های آثار استاد شهید مطهری:
آثار استاد شهید مطهری از آن روی که در صدد تزریق عنصر آگاهی ودینداری به اندام جامعه دینی ایران خاصه قشر حساس و سرنوشت ساز جوان می باشد، بسیار عزیز است. این امر هنگامی ارزشی واعتباری افزون ومضاعف می یابد که حضرت امام (ره) بنیانگذار و رهبر کبیر انقلاب اسلامی آثار ایشان را بدون استثناء سودمند،ارزشمند و دینی و بدون اشکال معرفی می کند.
پاره ای از خصایص و ویژگی های آثار استاد عبارت است از:
آسان نویسی مطالب دشوار
حل مشکلات و پاسخ گویی به مسائل
مبارزه با تحریفات
پاسخ به معترضین
تحقیق و نه تعصب
جامعیت
مبارزه با انحراف و التقاط
لحن مقفقانه
مطالب ذیل فهرست جزئیات هر یک از محورهای فوق در کتب استاد شده است که می تواند شما را در حل مسائل زیر یاری رساند:
1) نکات و مطالب برجسته هر محور در کتب استاد مشخص و شفاف می گردد.لذا خواننده از قبل می داند کتابی که پیش رو دارد حاوی چه نکات و پیامهایی است.
2) در نوت برداری از آثار وخلاصه نویسی بسیار دقیقتر و سنجیده تر برخورد می کند زیرا می تواند بخش بندی نکته ها و عنوان گذاری نکته ها را به وسیله این اطلاعات به راحتی انجام دهد و به نوعی مطالب نوشته شده نیز دارای یکپارچگی علمی و جهت دار می شود.
3) درانجام مباحثات و نتیجه گیری ها به خوبی می داند بر روی چه نکته ها و مفاهیمی در داخل کتاب ها توجه بیشتری داشته باشد و از چه محورها ونکاتی در داخل آثار باید به بحث ونتیجه گیری بپردازد.
4) اسکلت هر اثر بواسطه ی نکات براحتی ترسیم می گردد.
5) رهگیری مطالب در کتاب ها بسیار دقیق و راحت خواهد بود و انجام بررسی جامع و عالمانه از نکات در داخل کتب استاد که بداند؛از یک موضوع به چند صورت مطرح شده است یا افت و خیز مفاهیم تا چقدر بوده و یا تناقض در تعاریف و یا مفاهیم مشابه رخ داده یا نه می تواند به وسیله این نکات که در داخل کتب مطرح شده است انجام دهد.
***
در اين جا به بحث لصلي خود كه خلاصه كتاب جامعه و تاريخ است مي پردازيم .
كتاب جامعه و تاريخ در زماني نوشته شده است كه تفكر ماركسيسمي در جامعه ايران به شدت در حال گسترش بود و بيم اين مسئله ميرفت كه در هرلحظه موج عظيمي از جوانان در دام ماركسيسم ها گرفتار آيند. در اين برهة حساس استاد شهيد با ژرف نگري عظيم و با احاطه كامل بر نوع تفكر اسلامي سعي بر مقابله فكري با اين جريان نمودند كه حقيقتاً اگر تلاش هاي وصف ناپذير استاد نمي بود معلوم نبود كه آيا نظام اسلامي در جامعة ما حاكم مي بود يانه .
كتاب جامعه و تاريخ پنجمين جلد از آخرين اثر قلمي استاد به نام مجموعه اي بر جهان بيني اسلامي مي باشد . در اين كتاب بيشتر سعي بر آن شده است تا نظر اسلام در مورد ماهيت تاريخ مورد بررسي و همچنين نظريه ماركسيسم در مورد ماديت تاريخ مورد نقد و بررسي قرار گيرد. اميدواريم كه توانسته باشيم در تلخيص مطالب كتاب، جان كلام را آنگونه كه بود به محضر شما خوانندة گرامي ارائه داده باشيم. در پايان از خداوند بزرگ توفيق خدمت هرچه تمام تر نسبت به اسلام و جامعة مسلمين را مسئلت داريم.
خلاصه كتاب جامعه و تاريخ:
· جامعه چيست؟
جامعه:مجموعه اي از افراد انساني كه با نظامات و سنن و آداب و قوانين خاص به يكديگر پيوند خورده و زندگي دسته جمعي دارند .
-آيا جامعه وجود اصيل و عيني دارد؟
((در مورد اين سؤال پاسخ هاي گوناگوني ارائه شده است.))
الف) تركيب جامعه از افراد تركيب اعتباري است. يعني واقعاً تركيبي صورت نگرفته است . تركيب واقعي و حقيقي آنگاه صورت ميگيرد كه يك سلسله امور در يكديگر تاثير نمايند و در اثر آن تاثير و تأثر ها يك پديده شيميائي با خواص مخصوص ايجاد شود . مانند اكسيژن و هيدروژن كه آب را تشكيل مي دهند . انسان ها در زندگي اجتماعي هرگز به اين گونه در يكديگر ادغام نمي شوند .پس اگر جامعه وجود اصيل و عيني و حقيقي ندارد ،وجود اعتباري و انتزاعي دارد .
ب)جامعه مركب صناعي است . در مركب طبيعي اجزاء هم هويت خودرا از دست مي دهند و در كل حل مي گردند و هم باالتبع و باالجبر استقلال اثر خودرا . اما در مركب صناعي اجزاء هويت خودرا از دست نمي دهند ولي استقلال اثر خودرا از دست ميدهند .
ج)جامعه مركب حقيقي است از نوع مركبات طبيعي ولي تركيب انديشه ها و عاطفه ها و خواستها و اراده ها و بالاخره تركيب فرهنگي نه تركيب تن ها و اندامها .
د)جامعه مركب حقيقي است بالاتر از مركبات طبيعي .
-استاد در نقد نظريات بالا عنوان مي كند كه : نظريه اول يك نظريه ي اصالة الفردي محض است . واما نظريه دوم نيز اصالة الفردي است ،براي جامعه به عنوان يك كل و براي تركيب افراد به عنوان يك تركيب واقعي ،اصالت و عينيت قائل نيست ،ولي اين نظريه رابطه ي افراد را نوعي رابطه ي اصيل و عيني شبيه رابطه ي فيزيكي مي داند.
واما نظريه سوم، هم فرد را اصيل مي داند و هم جامعه را و در نهايت نظريه چهارم اصالة الاجتماعي محض است .
آيات قرآن نظريه ي سوم را تائيد مي كند.
قرآن براي امت ها (جامعه ها ) سرنوشت مشترك ،نامه ي عمل مشترك ،فهم و شعور ،عمل ،طاعت و عصيان قائل است. (رك الميزان ،ج 4/ص 102)
قرآن در سوره ي اعراف آيه 34 مي فرمايد :((و لكل امة اجل فإذا جاء أجلهم لا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون)). هر امتي (جامعه اي) مدت و پاياني دارد ،مرگي دارد ، پس آنگاه كه پايان كارشان فرا رسد ،ساعتي عقب تر يا جلو تر نمي افتند .
در قرآن احياناً كار يك نسل را به نسل هاي بعدي نسبت مي دهد ،آنچنان كه اعمال گذشته ي قوم بني اسرائيل را به مردم زمان پيغمبر نسبت مي دهد و مي گويد اينها به موجب اينكه پيامبران را به ناحق مي كشند استحقاق ذلت و مسكنت دارند . اين از آن جهت است كه اينها از نظر قرآن ادامه و امتداد همانها بلكه از نظر روح جمعي عين آنها هستند كه هنوز هم ادامه دارند .
· تقسيمات و قطب بنديهاي اجتماعي:
جامعه در عين اينكه از نوعي وحدت بر خوردار است ،در درون خود به گروهها و طبقات و اصناف مختلف و احياناً متضاد منقسم مي گردد و يا لاأقل بعضي جامعه ها چنين اند. در صحبتهاي پيشين سخن به نوعي از وحدت جامعه بود كه چه نوع وحدتي است ،حال سخن از كثرت جامعه است كه چگونه كثرتي است .
در اينجا دو نظريه ي معروف وجود دارد :يكي نظريه ي مبتني بر ماديت تاريخي و تضاد ديالكتيكي . بنابر اين نظريه اين جهت تابع اصل مالكيت است . در جامعه هايي كه مالكيت خصوصي وجود ندارد مانند جامعه اشتراكي اوليه و يا جامعه هاي اشتراكي اي كه در آينده ي تاريخ تحقق خواهد يافت، اساساً جامعه يك قطبي است و اما در جامعه هايي كه بر آنها مالكيت خصوصي حكمفرماست [جامعه ] لزوماً دو قطبي است ؛پس جامعه يا يك قطبي است و يا دو قطبي . شقّ سوم ندارد . در جامعه هاي دو قطبي انسان ها تقسيم مي شوند به انسان هاي استثمارگر و انسان هاي استثمار شده و جز دو اردو و دو گروه حاكم و محكوم گروهي وجود ندارد.ساير شئون جامعه مانند فلسفه و اخلاق و مذهب و هنر نيز همين رنگ را پيدا مي كنند . و اگر فرضاً يك فلسفه و يا يك مذهب يا اخلاق حاكم باشد بازهم رنگ يكي از دو طبقه را دارد كه احياناً بر طبقه ديگر تحميل شده است . اما فلسفه يا هنر يا مذهب يا اخلاق فوق طبقه اقتصادي و بي رنگ امكان ندارد .
نظريه ديگر اينست كه تك قطبي يا چند قطبي بودن جامعه وابسته به اصل مالكيت نيست ،علل و عوامل فرهنگي و ايدئولوژيك نيز مي تواند منشأ چند قطبي شدن جامعه گردد .
اكنون ببينيم برداشت قرآن درباره ي كثرت جامعه چه برداشتي است؟
برخي مدعي هستند كه برداشت قرآن از جامعه برداشت دو قطبي است.از نظر قرآن جامعه در مرتبه اول و درجه اول تقسيم به قطب مسلط و حاكم و بهره كش و قطب محكوم و بهره ده و به اسارت گرفته شده است . استكبار و بهره كشي است كه به كفر ،شرك ،نفاق و امثال اينها منجر مي شود و متقابلا استضعاف شدگي است كه در جهت ايمان ،هجرت جهاد،اصلاح و امثال اينها مي كشاند .از نظر قرآن كافران ،منافقان ،مشركان ، فاسدان و... از ميان گروه هايي بر مي خيزند كه قرآن آنان را مترف ،مسرف ،ملأ ،ملوك و امثال اينها مي خواند .امكان ندارد اين گروه ها از طبقه مقابل برخيزند همچنان كه پيامبران ،رسولان و امامان از طبقه مستضعف بر مي خيزند و امكان ندارد از طبقه ي مقابل برخيزند . قرآن نه تنها گروههاي نامبرده را مظاهر و جلوه گاه هاي دو قطب اصلي مستكبر و مستضععف مي شمارد يك سري صفات و ملكات اخلاقي را خاص آنها دانسته است.
خلاصه به عقيده ي اين افراد ،قرآن اين نظريه را كه آنچه انسان را مي سازد و گروهش را مشخص و به او جهت مي دهد و پايگاه فكري و اخلاقي و مذهبي و ايدئولوژيك او را تعيين مي كند وضع معاش است ،تائيد مي كند و مجموعا از آيات قرآن بر مي آيد كه تعليمات خويش را بر اين پايه نهاده است .اين نظريه برداشتي مادي از انسان و جامعه است . از نظر ما اين نوع برداشت از جامعه با برداشت اسلام از انسان و جهان و جامعه منطبق نيست و از يك مطالعة سطحي در مسائل قرآني ناشي شده است .در آينده به اين بحث خواهيم پرداخت .
· تاريخ چيست؟
تاريخ را به سه گونه مي توان تعريف كرد:
1- علم به وقايع و حوادث و اوضاع و احوال انسان ها در گذشته ،در مقابل اوضاع و احوالي كه در زمان حال وجود دارد . پس علم تاريخ به اين معني ،يعني علم به وقايع و حوادث سپري شده و اوضاع و احوال گذشتگان[مانند] زندگينامه ها ،فتحنامه ها ،سيره ها كه در ميان همه ي ملل تأليف شده و مي شود . اين تاريخ را تاريخ نقلي مي گوئيم.
2-علم به قواعد و سنن حاكم بر زندگي هاي گذشته كه از مطالعه و بررسي و تحليل حوادث و وقايع گذشته به دست مي آيد.آنچه محتوا و مسائل تاريخ نقلي را تشكيل مي دهد ،يعني حوادث و وقايع گذشته ،به منزله ي مبادي و مقدمات اين علم به شمار ميروند .اين نوع از تاريخ را ،تاريخ علمي اصطلاح مي كنيم .
فلسفه ي تاريخ يا نوع سوم تاريخ يعني علم به تحولات و تطورات جامعه ها از مرحله اي به مرحله ي ديگر و قوانين حاكم بر اين تطورات و تحولات ؛به عبارت ديگر علم به شدن جامعه ها نه بودن آنها
قبل از بحث در مورد نظريات ماركس و اسلام در مورد تاريخ و طبيعت آن ،ابتدا لازم است به چند نكته توجه داشته باشيم .
اعتبار و بي اعتباري تاريخ نقلي:گروهي به تاريخ به شدت بدبين اند ؛تمام آن را مجعولات ناقلان مي دانند كه بر اساس اغراض و اهداف شخصي و يا ... در نقل حوادث كم و زياد و جعل و قلب و تحريف كرده اند.حتي افرادي كه اخلاقاً از جعل و قلب عمدي امتناع داشته اند ،در نقل حوادث انتخاب به عمل آورده اند.
حقيقت اينست كه هرچند نمي توان به طور در بست حتي به نقل هاي راويان موثق اعتماد كرد،اما اولاً تاريخ يك سلسله مسلميات دارد كه از نوع بديهيات در علوم ديگر به شمار مي رود و همان مسلميات خود مي تواند مورد تجزيه و تحليل محقق قرار گيرد.ثانياً محقق با نوعي اجتهاد مي تواند صحت و عدم صحت برخي نقل ها را در محك نقد قرار دهد و نتيجه گيري كند.
امروز مي بينيم بسياري از مسائل كه در دوره هايي شهرت زائد الوصفي پيدا كرده اند ،پس از گذشت چند قرن محققان بي اعتباري آنها را مانند آفتاب روشن مي سازند.(داستان كتاب سوزي اسكندريه كه از قرن هفتم_آري ،فقط از قرن هفتم هجري - بر سر زبانها افتاد آنچنان شايع شد كه تدريجاً در اكثر كتابهاي تاريخي راه يافت ،اما تحقيقات محققان قرن اخير ثابت كرد كه بي اساس محض است و ساختة مسيحيان مغرض بوده است.)بنابر اين به نقلهاي تاريخي نمي توان به طور كلي بدبين بود.
2- عليت در تاريخ: آيا اصل عليت بر تاريخ حكم فرماست؟اگر اصل عليت حكمفرماست ،لازمه اش اين است كه وقوع هر حادثه اي در ظرف خودش حتمي و اجتناب ناپذير بوده است و يك نوع جبر بر تاريخ حكمفرماست.اگر جبر بر تاريخ حكمفرماست پس تكليف آزادي و اختيار انسانها چه مي شود ؟اگر واقعا وقوع حوادث تاريخي جبري است پس هيچ فردي مسئوليت ندارد و هيچ فردي استحقاق تمجيد و ستايش و يا ملامت و نكوهش ندارد . واگر اصل عليت حكمفرما نيست پس كليت وجود ندارد ،و اگر كليت وجود ندارد پس تاريخ قانون و سنت ندارد ،زيرا قانون فرع بر كليت است و كليت فرع بر اصل عليت.
اين است مشكلي كه درمورد تاريخ علمي و فلسفه ي تاريخ وجود دارد. اكثريت جامعه شناسان اصل عليت و آزادي را غير قابل جمع دانسته و به عليت گرائيده و آزادي را نفي كرده اند .
اما حقيقت اينست كه آزادي انساني جز با نظريه ي فطرت قابل تصور نيست .اينگونه آزادي نه با قانون عليت منافات دارد و نه با كليت مسائل تاريخي و قانونمندي تاريخ.
3 - آيا طبيعت تاريخ مادي است ؟
اين كه طبيعت تاريخ چگونه طبيعتي است ،آيا طبيعت اصلي تاريخ مادي است يا معنوي و يا طبيعتي است مزدوج ، از مهمترين مسائل مربوط به تاريخ است . تا اين مسئله حل نگردد شناخت ما از تاريخ ،شناخت صحيح نخواهد بود.
در عصر ما نظريه اي پديد آمده كه طرفداران بسياري براي خود به دست آورده و به ماترياليسم تاريخي و يا ماترياليسم ديالكتيك تاريخي معروف است. ماترياليسم تاريخي يعني برداشتي اقتصادي از تاريخ. بر اساس اين نظريه تاريخ ماهيتي مادي دارد يعني اساس همه ي حركات و جنبشها و نمودها و تحليات تاريخي هر جامعه ،سازمان اقتصادي آن جامعه است و همه نمودهاي معنوي اجتماعي – اعم از اخلاق و علم و فلسفه و مذهب و قانون و فرهنگ – از شكل اقتصادي جامعه شكل مي گيرد و جهت مي يابد.نظریه ی مادیت هویت تاریخ از یک سلسله اصول دیگر ریشه می گیرد که فلسفی یا روانشناسانه و یا جامعه شناسانه است .حال به مبانی این نظریه می پردازیم:
· مبانی نظریه مادیت تاریخ :
تقدم ماده بر روح: انسان هم جسم دارد و هم روح . جسم انسان موضوع مطالعات زیستی ,پزشکی و ... است. اندیشه ها ,ایمانها ,احساس ها و گرایش ها جزء امور روانی اند . اصل تقدم ماده بر روح یعنی امور روانی اصالتی ندارند . صرفاً یک سلسله انعکاسات مادی از ماده ی عینی بر اعصاب و مغز می باشند.
این اصل از اصول اساسی ماتریالسیم فلسفی است.
اولویت و تقدم نیازهای مادی بر نیاز های معنوی: انسان لااقل در وجود اجتماعی خویش دو گونه نیاز دارد ؛نیازهای مادی از قبیل نیاز به آب و نان و مسکن و ... و نیازهای معنوی از قبیل نیاز به تحصیل ودانش و ادبیات و هنر و تفکرات فلسفی و ایمان و ایدئولوژی و نیایش و اخلاق و ... . سخن در او لویت و تقدم این نیازها ست که کدام یک بر دیگری تقدم دارد .نیازهای مادی یا نیازهای معنوی و یا هیچ کدام؟ نظریه ی تقدم نیازهای مادی بر آن است که نیازهای مادی اولویت و تقدم دارند و این اولویت و تقدم تنها در این جهت نیست که انسان در درجه ی اول در پی تأمین نیازهای مادی است و آنگاه که این نیازها تأمین شد به تأمیت نیازها ی معنوی می پردازد ,بلکه خاستگاه نیازهای معنوی نیازهای مادی است و نیاز های مادی سرچشمه ی نیازهای معنوی است.
اصل تقدم کار بر انديشه:مادیت تاریخی بر این اصل استوار است که کار کلید اندیشه و کار معیار اندیشه است. جوهر انسان کار تولیدی اوست.كار هم منشأشناخت انسان است و هم سازنده ي او .ماركس گفته است :سر تاسر تاريخ جهاني جز خلقت انسان به وسيله ي كار بشري نيست همچنين انگلس گفته است:خود انسان را نيز كار آفريده است .
تقدم وجود اجتماعي انسان بر وجود فردي او و به عبارت ديگر اصل تقدم جامعه شناسي انسان برروانشناسي او: ابعاد انساني كه شامل بعد فكري و فلسفي ،بعد اخلاقي ،هنري و مذهبي مي شود يكسره معلول عوامل اجتماعي است . انسان در آغاز تولد فاقد همه ي اين ابعاد است ،تنها يك ماده ي خام است كه آماده ي هر شكل فكري يا عاطفي است . خلاصه سازنده ي شخصيت انسان و آنچه او را از صورت شيء خارج مي كند و شخص مي سازد عوامل اجتماعي بيروني است كه از آن به كار اجتماعي تعبير مي شود .
تقدم جنبه ي مادي جامعه بر جنبه هاي معنوي آن : جامعه از بخش ها و سازمان ها و نهاد ها تشكيل مي شود . سازمان اقتصادي ،اداري ، سياسي و ... . از اين نظر جامعه همچون يك ساختمان كامل است كه يك خانواده در آن زندكي مي كند كه مشتمل است بر اتاق پذيرايي ،اتاق خواب و ... . در ميان سازمان هاي اجتماعي يك سازمان است كه در حكم زير بنا يعني شالوده ي اصلي ساختمان است كه تمام بنا بر روي آن و بر مبناي آن ساخته مي شود كه اگر آن متزلزل شود و فرو بريزد ، جبراًَ همه ي بنا فرو مي ريزد و آن ساخت اقتصادي جامعه است .
· نتايج :
نظريه ماترياليسم تاريخي به نوبه خود يك سلسله نتايج دارد كه در استراتژي و مقصد عملي اجتماعي مؤثر است . اكنون ببينيم چه نتايجي مي توانيم بگيريم .
اولين نتيجه به مسئله شناخت جامعه و تاريخ مربوط مي شود . بنابر ماديت تاريخ ،بهترين و مطمئن ترين راه براي تحليل و شناخت حوادث تاريخي و اجتماعي اينست كه بنياد هاي اقتصادي آنها را مورد بررسي قرار دهيم . بدون بنياد اقتصادي حوادث تاريخي ، شناخت دقيق و صحيح آنها ناميسر است ، زيرا فرض بر اينست كه همه ي تحولات اجتماعي ماهيتا اقتصادي است .
قانون حاكم بر تاريخ ،قانوني جبري و لا يتخلف و بيرون از اراده ي انسان هاست .
هر دوره ي تاريخي با دوره ي ديگر از نظر ماهيت و نوعيت مختلف است . همانطور كه از نظر زيستي ، جانوران از نوعي به نوعي ديگر متبدل مي شوند و تغيير ماهيت مي دهند ،دوران تاريخي نيز همينطور است . يكي از ناسازگاريهاي ماديت تاريخي با مذهب – خصوصاً اسلام كه به يك سلسله قوانين جاودانه قائل است – در همين جاست .
رشد ابزار توليد سبب شد كه در فجر تاريخ مالكيت خصوصي به وجود آمد و جامعه منقسم شد به دو طبقه ي استثمار گر و استثمار شده . احياناً ممكن است گروه هايي باشند نه استثمارگر و نه استثمار شده ، مقصود اين است كه گروه هاي مؤثر در سرنوشت جامعه اين دو گروه اند كه دو قطب اصلي را تشكيل مي دهند [و حال هر كدام از اين دو قطب، جهان بيني و ايدئولوژي ،سيستم اخلاقي و ... خاص خود را به وجود مي آورد . ]تنها چيزي كه دو قطبي نمي شود و از مختصات طبقه ي استثمار گر است دين وديگر دولت است . دين و دولت از اختراعات خاص طبقه ي استثمارگر براي تسليم كردن طبقه ي استثمار شده و به اسارت رفته است .
اصل فوق الذكر را مي توان به نام اصل تطابق ميان پايگاه ايدئولوژي و پايگاه طبقاتي و اجتماعي ناميد . از نظر منطق ماركسيستي اين اصل در شناخت اجتماعي يعني در شناخت ماهيت ايدئولوژيها و در شناخت طبقات اجتماعي از نظر گرايشها فوق العاده ثمر بخش و راهنماست .
پنجمين نتيجه ،نقش محدود ايدئولوژي ،راهنمايي ،تبليغ ، اندرز و امثال اينها از امور روبنايي در جهت دادن به جامعه يا طبقات اجتماعي است . با توجه به اينكه وجدان هر فرد و هر گروه و هر طبقه ساخته ي موضع اجتماعي و طبقاتي اوست و نمي تواند بر آن پيشي بگيرد و يا پس بيفتد ،تصور اينكه مسائل روبنايي از قبيل امور نامبرده بتواند مبدأ تحول اجتماعي بشود يك تصور ايدآليستي از جامعه و تاريخ است . از اين رو دعوتهاي اديان و مذاهب به صورت هدايت و تبليغ و از موضعي عدالتخواهانه و انصاف جويانه به نوع بشر ادا مي شود ، اگر نگوييم فريبكارانه است لاأقل بايد بگوييم خيالبافانه است .
نتيجة ديگري كه مي توانيم بگيريم اين است كه خاستگاه رهبران انقلابي و پيشرو و مجاهد جبراً و لزوماً طبقة استثمار شده است . از اين رو محال است كه از ميان طبقات استثمارگر جامعه ، فردي ولو استثنايي عليه طبقه ي خود و به سود طبقه ي استثمار شده قيام نمايد .
اكنون اين پرسش پيش مي آيد كه ماركس و انگلس موضع روشنفكرانه ي خود را با توجه به اصول ماركسيسم چگونه توجيه خواهند كرد ؟ماركس و انگلس هيچكدام از طبقه ي پرولتاريا نيستند ، دو نفر فيلسوف اند و نه كارگر و مع ذلك بزرگترين تئوري كارگري را به وجود آورده اند.
· انتقادها :
بي دليلي : اولين انتقاد اين است كه اين نظريه از حد يك تئوري بدون دليل تجاوز نمي كند . يك نظريه ي فلسفي تاريخي يا بايد بر تجربه ي تاريخي و واقعيتهاي عيني زمان خودش مبتني باشد و به دوره هاي ديگر تعميم داده شود و يا بايد بر اساس شواهد تاريخي از واقعيات گذشته بنا شده باشد و به زمان حال و آينده تعميم داده شود و يا بايد به شيوه ي قياسي و استدلال منطقي بر اساس يك سلسله اصول علمي ، منطقي و فلسفي ثابت و از پيش پذيرفته شده به اثبات رسيده باشد . تئوري ماترياليسم تاريخي بر هيچ يك از روش هاي نامبرده مبتني نيست .
تجديد نظر پايه گذاران :ماركس بنياد اقتصادي جامعه را زير بنا و ساير بنياد ها رو بنا مي خواند . نفس اين تعبير كافي است كه تبعيت و وابستگي يكطرفه ي ساير بنياد ها را بر بنياد اقتصادي روشن نمايد . ولي ماركس در بسياري از نوشته هاي خود ، مسئله ي ديگري بر اساس منطق ديالكتيك طرح كرده است كه بايد نوعي تجديدنظر و تا حدي عدول از ماديت مطلق تاريخ تلقي شود و آن مسئله تأثير متقابل است .
نقض تطابق جبري زير بنا و روبنا : بنا بر نظريه ماترياليسم تاريخي ، در جامعه ها همواره بايد نوعي تطابق ميان زير بنا و روبنا وجود داشته باشد تا آنجا كه با شناخت روبنا مي توان زيربنارا شناخت و با شناخت زيربنا ، رو بنا را مي توان شناخت و هرگاه زير بنا دگرگون شود و تطابق زير بنا و رو بنا بهم بخورد ،جبراً تعادل اجتماعي بهم مي خورد و بحران آغاز مي گردد . رويدادهاي تاريخي معاصر عملاً خلاف اين را ثابت كرده است . كشورهايي نظير انگلستان ، آلمان و فرانسه و آمريكا به پيشرفت هاي عظيم صنعتي نائل شده اند و سرمايه داري را به اوج خود رساندند و بر خلاف پيش بيني ماركس كه اين كشورها را نخستين كشورهايي مي دانست كه در آن ها انقلاب كارگري بپا خواهد شد و به كشورهاي سوسياليستي تبديل مي شوند ، از نظر نظام سياسي ، حقوقي ،مذهبي و آنچه روبنايي ناميده مي شود ، تغييري نكرده اند . متقابلاً كشورهايي در اروپاي شرقي ،آسيا و آمريكاي جنوبي به سوسياليسم رسيدند كه هنوز موقع زادن آن ها نرسيده است . امروز كشورهايي را مي بينيم كه از نظر زير بنا همسان و مشابه يكديگرند اما از نظر رو بنا با يكديگر مختلف اند . مانند آمريكا و ژاپن .
عدم تطابق پايگاه طبقاتي و پايگاه ايدئولوژيك : بنا بر ماترياليسم تاريخي در هر دوره ي تاريخي رو بنا بر زير بنا به هيچ وجه نمي تواند پيشي بگيرد . بنا بر اين آگاهي هاي هر دوره و عصر و زماني جبراً وابسته به همان عصر و زمان است وبا گذشت آن عصر و دوره، كهنه و منسوخ مي گردد .
استقلال رشد فرهنگي : بنا بر ماترياليسم تاريخي نهاد فرهنگي و علمي جامعه وابسته به نهاد اقتصادي است و نمي تواند رشد مستقلي از رشد اقتصادي داشته باشد ؛ به دنبال رشد ابزار توليد و رشد بنياد اقتصادي جامعه است كه علم رشد مي كند .
اما مي دانيم كه انسان نخست به كشفي نائل مي شود و سپس آن را در عمل پياده مي كند و صنعت را به وجود مي آورد .
ماترياليسم تاريخي خود را نقض مي كند : بنا بر ماترياليسم تاريخي هر فكر ، هر انديشه و هر نظرية فلسفي و يا علمي به حكم اينكه تجلي شرايط مادي و اقتصادي خاصي است ، نمي تواند اعتبار و ارزش مطلق داشته باشد . بنابراين ماترياليسم تاريخي نيز كه از طرف برخي فيلسوفان وجامعه شناسان طرح شده ، مشمول اين قانون كلي است .
· اسلام و ماديت تاريخي :
آيا اسلام ماديت تاريخي را پذيرفته است ؟ آيا منطق قرآن در تحليل و توجيه قضاياي تاريخي كه آورده است مبني بر ماديت تاريخي است ؟
بعضي معتقدند كه اسلام نظريه ي ماديت تاريخ را پذيرفته است . در ابتدا دلائل آنهارا مطرح مي كنيم و سپس اين دلائل را نقد و بررسي مي كنيم .
قرآن مفاهيم اجتماعي بسياري طرح كرده است . با مطالعه ي آيات اجتماعي قرآن كه اين لغات در آن به كار رفته است نوعي حالت دو قطبي از نظر قرآن در جامعه ها مشاهده مي شود . قرآن از طرفي نوعي حالت دو قطبي در جامعه بر اساس مفاهيم مادي مانند ملأ ،اراذل ،مسرفين ،مترفين و مستضعفين و از طرف ديگر نوعي حالت دو قطبي در جامعه بر اساس مفاهيم معنوي طرح مي كند مانند كافران و مؤمنان ،مشركان وموحدان . حال اگر در محتواي آيات قرآني كه دو قطب مادي و دو قطب معنوي را طرح كرده دقت كنيم ، نوعي تطابق ميان قطب اول مادي و قطب اول معنوي و همچنين نوعي تطابق ميان قطب دوم مادي و قطب دوم معنوي وجود دارد . پس جامعه دو قطب بيشتر ندارد .
قرآن مخاطبان خود را ناس قرار داده است وناس يعني توده ي مردم، توده ي محروم . اين جهت دليل است كه قرآن به وجدان طبقاتي اذعان دارد و تنها طبقه اي را كه ذي صلاحيت براي پذيرش دعوت اسلامي مي داند ، توده ي محروم است . و هم دليل است كه اسلام خاستگاه طبقاتي و جهت گيري طبقاتي دارد . يعني دين محرومان و مستضعفان است .
قرآن تصريح مي كند رهبران ، مصلحان ، مجاهدان و بالأخره پيامبران از ميان توده ي مردم بر مي خيزند نه از ميان طبقه مرفه و برخوردار و متنعم. قرآن درباره ي پيامبر مي گويد: (( هوالّذي بعث في الأميّين رسولاً / اوست كسي كه در ميان مردم منتسب به امت، پيامبري فرستاد . ))
اين مسئله به معناي ضرورت پايگاه طبقاتي و اقتصادي با پايگاه اعتقادي واجتماعي است .
ماهيت جنبش پيامبران در قرآن و جهت گيري اجتماعي آن ها زير بنايي است نه روبنايي . از قرآن استنباط مي شود كه هدف بعثت و رسالت پيامبران اقامه ي عدل و قسط و برقراري برابري و مساوات اجتماعي است . پيامبران همواره از زير بنا كه هدف بعثتشان بوده است به روبنا رسيده اند نه از روبنا به زير بنا . پيغمبر فرمود: (من لا معاش له ، لا معاد له) اين جمله تقدم زندگي مادي بر زندگي معنوي را مي رساند .همچنين پيامبر فرمود ( اللهم بارك لنا في الخبز ، لو لاالخبز ما تصدّقنا و لا صلّينا / خدايا به ما در امر نان بركت ده كه اگر نان نبود نه زكات بود و نه نماز ) . اين جمله نيز وابستگي و روبنايي معنويت را نسبت به ماديت مي رساند .
قرآن منطق مخالفان پيامبران را در طول تاريخ با منطق پيامبران و پيروان آن ها در برابر هم قرار مي دهد . قرآن به وضوح نشان مي دهد كه منطق مخالفان همواره منطق محافظه كاري ، سنت گرايي و گذشته نگري بوده و بر عكس منطق پيامبران و پيروان آن ها منطق تجدد گرايي و سنت شكني و آينده نگري بوده است . قرآن روشن مي كند كه گروه اول همان منطقي را به كار برده كه از لحاظ جامعه شناسي در جامعه هاي تجزيه شده به استثمارگر و استثمار شده ،طبقه استثمارگر منتفع از وضع موجود ،آن را به كار مي برد و پيامبران و پيروان آن ها همان منطقي را به كار مي گيرند كه از نظر جامعه شناسي زيان ديدگان ومحرومان تاريخ به كار مي گيرند .
از همه روشن تر جهت گيري قرآن در مبارزه ميان مستضعفان و مستكبران است كه پيروزي نهايي را در نبرد اين دو گروه - همانطور كه ماترياليسم تاريخي بر اساس منطق ديالكتيك نويد مي دهد - از آن مستضعفان مي داند . قرآن در اين جهت گيري در حقيقت جهت سير ضروري و جبري تاريخ را ارائه مي دهد كه طبقه اي بالذات خصلت انقلابي دارد در مبارزه ي پيگير خود با طبقه اي كه بالذات و به حكم موضع طبقاتي خود خصلت كهنه گرايي و ارتجايي دارد ، پيروز مي شود .
· انتقاد :
اين كه گفته شد قرآن جامعه را به دو قطب مادي ومعنوي تقسيم كرده و اين دو قطب با يكديگر متطابق اند ، يعني ا ز نظر قرآن كافران و مشركان و ... همان ملأ و مستكبران اند وبر عكس مؤمنان وموحدان همان مستضعفان اند و جبهه گيري كافران و مؤمنان انعكاسي از جبهه گيري زير بنايي استضعافگران ومستضعفان است ، دروغ محض است . هرگز چنين تطابقي از قرآن استفاده نمي شود ، بلكه عدم تطابق است . قرآن در درس هاي تاريخي خود مؤمناني را ارائه مي دهد كه از متن طبقه ملأ و مستكبر بر خاسته و عليه آن طبقه و ارزش هاي آن طبقه شوريده اند . مؤمن آل فرعون ، آسيه ( زن فرعون ) و سحره ي فرعون از اين نوعند .
اساساً قيام شخص موسي طبق آنچه قرآن نقل كرده است ، قيامي است كه ماديت تاريخ را نقض كرده است .
همچنين قرآن صحنه هاي مختلفي را مي آورد كه در آن صحنه ها گروه هايي از مستضعفين را محكوم و داخل در تيپ كافران و مشمول عذاب الهي معرفي مي كند . البته و بدون شك هميشه اكثريت طبقه ي گروندگان به پيامبران را طبقه ي مستضعف و لاأقل طبقه اي كه دستش به استضعافگري آلوده نيست ، تشكيل داه اند و اكثريت مخالفان پيامبران را استضعافگران تشكيل داده اند ، زيرا هر چند فطرت انساني كه زمينه ي پذيرش پيام الهي را به وجود مي آورد مشترك است و در همه وجود دارد ولي طبقه ي استضعافگر و مسرف دچار مانع بزرگي است و آن آلودگي و عادت به وضع موجود است . اما طبقه ي مستضعف در جلو چنين مانعي ندارد ، بلكه او علاوه بر اينكه به نداي فطرت خود پاسخ مي گويد ، به حقوق از دست رفته ي خود نيز نائل مي گردد.
اين كه گفته شد كه مخاطب قرآن ناس است و ناس مساوي است با توده ي محروم ، پس مخاطب اسلام طبقه ي محروم است نيز غلط است . مخاطب اسلام ناس است ولي ناس يعني انسان ها ، يعني عموم مردم . هيچ كتاب لغتي و هيچ عرف عرب زباني ، ناس را به معني توده ي محروم نگرفته و مفهوم طبقه در آن نگنجانيده است . قرآن مي گويد :( لله عل الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا) . آيا معني دارد كه مقصود توده ي محروم باشد ؟
اين كه گفته شد قرآن مدعي است كه رهبران و پيامبران منحصراً از ميان مستضعفان بر مي خيزند اشتباه ديگري است در مورد قرآن . استدلال به آيه ي ( هواّلذي بعث في الاميّين رسولاً ) كه ادعا شده پيامبر از ميان امت برخاسته و امت مساوي است با توده ي مردم ، مضحك است . ( امييّن ) جمع ( امي ) است به معني درس ناخوانده و امي منسوب به ام است . نه امت و تازه امت يعني جامعه كه مركب است از گروه ها وطبقات مختلف و به هيچ وجه به معني توده ي مردم نيست .
در مورد هدف پيامبران كه چيست ، آيا هدف اولي و اصلي اقامه ي عدل و قسط است يا هدف اولي برقراري پيوند ايمان و معرفت ميان بنده و خدا . قرآن كريم در آن واحد و در يك جمله مي گويد ( تعالو إلي كلمة سواءٍ بيننا و بينكم ألّا نعبد إلّا الله و لا نشرك به شيئاً و لا يتّخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله )
اما سخن در اين است كه آيا پيغمبران كار خودرا از درون آغاز مي كنند يا از بيرون؟
اندك مطالعه و توجهي به روش پيامبران و اولياء خدا نشان مي دهد كه پيامبران بر خلاف مصلحان و يا مدعيان اصلاح بشري ، از فكر و عقيده و ايمان و شور معنوي و عشق الهي و تذكر به مبدأ و معاد آ غاز مي كنند . ترتيب سوره ها و آيات نازل شده ي قرآن كه از چه مسائلي شروع شده و همچنين مطالعه ي سيره ي رسول اكرم كه در 13 سال مكه به چه مسائلي پرداخت و در 10 سال مدينه به چه مسائلي پرداخت ، كاملاً روشنگر مطلب است .
اين كه مخالفان پيامبران منطق محافظه كارانه داشته اند امري طبيعي است . البته اگر از قرآن استنباط مي شد كه مخالفان پيامبران بلا استثناء چنين منطقي داشته اند [بنا بر ماديت تاريخي ] معلوم مي شد كه مخالفان پيامبران همه از طبقه ي برخوردار و مرفه و استثمارگر بوده اند ، ولي آنچه از قرآن استنباط مي شود اين است كه اين منطق ، منطق سردمداران و مخالفان بوده است و اينكه منطق پيامبران منطق تحرك و تعقل و بي اعتنايي به سنن و تقاليد باشد ، بازهم طبيعي است و بايد اينچنين باشد اما نه بدان جهت كه محروميت ها و مغبونيت هاي طبقاتي و استضعاف شدگي وجدان آن ها را به اين شكل مي ساخته است بلكه بدان جهت است كه در منطق و تعقل و عواطف و احساست انساني به رشد و كمال رسيده اند ، [ زيرا ] بشر هر اندازه در انسانيت به رشد و كمال برسد از وابستگي اش به محيط طبيعي و شرايط مادي كاسته مي شود و به وارستگي و استقلال مي رسد .
· معيارها
براي به دست آوردن ديدگاه يك مكتب درباره هويت تاريخ از يك سلسله معيارها مي توان استفاده كرد و با توجه به آن معيارها مي توان دقيقاً درك كرد كه آن مكتب با چه ديدي به جنبشهاي تاريخي و ماهيت رويدادهاي تاريخي مي نگرد.
لازم به تذكر است كه از نظر ما در قرآن به برخي اصول اشاره شده كه صريحاً اولويت بنياد معنوي جامعه را نسبت به بنياد هاي مادي مي رساند.قرآن صريحاً به صورت يك اصل مي فرمايد: (ان الله لا يغيّر ما بقومٍ حتّي يغييّروا ما بأنفسهم) اين آيه جبر اقتصادي تاريخ را صريحاً نفي مي كند. در عين حال ما معيارهايي كه تشخيص داده ايم بيان مي كنيم و منطق اسلام را با محك اين معيارها مي سنجيم.
استراتژي دعوت: دعوت يك مكتب يعني نوعي آگاهي دادن به مردم و فشار آوردن بر روي اهرم هاي خاصي براي به حركت درآوردن آن ها. مثلاً مكتب انسانيت اگوست كنت كه مدعي نوعي (مذهب علمي) است و جوهر تكامل انسان را در ناحيه ذهنيت او مي داند و معتقد است انسان در ذهنيت خود دو مرحله را كه مرحله اساطيري و فلسفي است طي كرده و به مرحله علمي رسيده است، ناچار آگاهي هايي كه لازم مي شمارد همه به اصطلاح علمي است و اهرم هايي كه ميخواهد وسيله حركت قرار دهد اهرم هاي علمي است. يا ماركسيسم كه تئوري انقلابي طبقه كارگر است ، آگاهي هايي كه مي بخشد از نوع وارد كردن تضاد هاي طبقاتي در خود آگاهي كارگران است و اهرمي كه بر روي آن فشار مي آورد اهرم عقده ها واحساس محروميت ها و مغبونيت هاست. مكتب ها بر حسب اينكه ديدشان از جامعه و تاريخ چه باشد نوع آگاهي بخشي هاشان و نوع اهرم هايي كه روي آن ها فشار مي آورند فرق مي كند. بعضي مكتب ها مانند مسيحيت ، تنها چيزي را كه در مواجهه با انسان ها اخلاقي مي شمارند دعوت هاي مسالمت آميز است ، زور را به هر شكل و به هر صورت و در هر شرايطي غير اخلاقي مي شمارند.[اما] مكتب نيچه تنها چيزي را كه اخلاقي مي داند زور است ، زيرا كمال انسان در قدرت است و ابر مرد مساوي است با مقتدر ترين مرد. از نظر نيچه اخلاق مسيحيت ، بردگي و ضعف و ذلت و عامل اساسي ركود بشريت است. برخي ديگر اخلاق را وابسته به قدرت و زور مي دانند اما هر زوري را اخلاقي نمي شمارند. از نظر ماركسيسم زوري كه استثمارگر عليه استثمار شده به كار مي برد غير اخلاقي است چون در جهت حفظ وضع موجود و عامل توقف است. و اما زوري كه استثمار شده به كار مي برد اخلاقي است چون در جهت دگرگون شدن جامعه و تحول به مرحله عالي تر است. لهذا اخلاق نسبي است ؛ آنچه در يك مرحله اخلاق است در مرحله بالاتر و كامل تر ضد اخلاق است.
از نظر اسلام تمام نظريات بالا محكوم است. اخلاقي بودن آنچنان كه مسيحيت مي پندارد در روابط مسالمت آميز و دعوت ملايم و صلح و صفا و صميميت خلاصه نمي شود. احياناً زور و قدرت نيز اخلاقي مي شود. اين است كه تمام پيامبراني كه جنگيده اند ، مرحله اول دعوت خود را با حكمت و موعظة حسنه و احياناً مجادله كلامي گذرانده اند و پس از آنكه از آن راه به نتيجه نرسيده اند و يا به نتيجة كلي نرسيده اند (غالباً به نتيجة نسبي رسيده اند) مبارزه و جهاد و زور و اعمال قدرت را اخلاقي شمرده اند.
اكنون وارد قسمت ديگر بحث شويم، ببينيم نوع آگاهي هاي اسلامي و اهرمي كه اسلام در دعوت هاي خود روي آن فشار مي آورد چيست ؟
آگاهي اسلامي در درجه اول از نوع تذكر به مبدأ و معاد است. اين متدي است كه هم در قرآن به كار مي برد و هم از پيامبران پيشين نقل مي كند. اولين دغدغه مسئوليت كه پيامبران به وجود مي آورند دغدغه مسئوليت در برابر كل آفرينش و هستي است . دغدغه مسئوليت اجتماعي جزئي است از دغدغه مسئوليت در برابر هستي و آفرينش. سوره هاي مكيّه كه در سيزده سال اول بعثت رسول اكرم نازل شده است ؛ كمتر مطلبي جز تذكر مبدأ و معاد در آنها است. رسول اكرم دعوت خود را با ( قولوا لا إله الّا الله تفلحوا ) يعني با يك جنبش اعتقادي ، با يك پاكسازي فكري آغاز كرد. در مكتب پيامبران انسان بيش از آنكه وابسته به منافع باشد وابسته به عقيده و مسلك و ايمان است. در حقيقت در اين مكتب فكر و عقيده زير بناست و كار ( يعني رابطه با طبيعت و مواهب طبيعت يا جامعه ) روبناست. هردعوت ديني و مذهبي بايد با تذكر دائم به مبدأ و معاد توأم باشد. در درجةدوم در تعليمات انساني آگاهي هاي انساني ديده مي شود يعني توجه دادن انسان به كرامت ذات و شرافت ذات خودش، توجه دادن به عزت و بزگواري ذاتي خودش. در درجه سوم آگاهي به حقوق و مسئوليت هاي اجتماعي است . در قرآن به مواردي بر مي خوريم كه با تكيه بر حقوق از دست رفته ديگران و يا حقوق از دست رفته خود ، مي خواهد حركت بيافريند. قرآن هرگز بر عقده هاي رواني و بر تحريك حسادت ها ويا تحريك شهوت ها و اشتها ها تكيه نمي كند، هرگز مثلاً نمي گويد : فلان گروه چنين خوردند و بردند وكيف كردند ، چرا تو به جاي آن ها نباشي ؟ دفاع را وظيفه مي داند و ( المقتول دون أهله و ماله ) را كه در مقام دفاع از ناموس يا مال خود كشته مي شود شهيد مي شمارد.
عنوان مكتب:
هر مكتب پيروان خودرا با يك عنوان خاص مشخص مي كند. از جمله خصوصيات اسلام اين است كه هيچ عنواني از قبيل عناوين نژادي، طبقاتي، شغلي ، محلي ، منطقه اي و فردي براي معرفي مكتب خود و پيروان اين مكتب نپذيرفته است. پيروان اين مكتب با عناوين اعراب، سامي ها، فقراء، اغنيا، مستضعفان ،سفيد پوستان، سياه پوستان، آسيايي ها، شرقي ها، محمدي ها ، قرآني ها، اهل قبله و غيره مشخص نمي شوند. هيچ كدام از عناوين مزبور ملاك ما و ملاك وحدت و هويت واقعي پيروان اين مكتب به شمار نمي رود. آنجا كه پاي هويت مكتب و هويت پيروان او به ميان مي آيد همه آن عناوين محو و نابود مي شود ، فقط يك چيز باقي مي ماند . چه چيزي؟ يك رابطه ، رابطه ميان انسان و خدا ، يعني اسلام ، تسليم خدا بودن. ملاك وحدتي كه هر مكتب براي پيروان خود قائل است راه بسيار خوبي است هم براي شناخت هدف هاي آن مكتب و هم براي بدست آوردن ديدگاه آن مكتب درباره انسان و جامعه و تاريخ.
شرايط و موانع پذيرش :
قبلاً گفتيم مكانيسم حركت تاريخ از نظر مكتب هاي گوناگون ، مختلف است : يكي مكانيسم طبيعي حركت را فشار يك طبقه بر طبقه ديگر و ارتجاعي بالذات بودن طبقه اي و انقلابي بالذات بودن طبقه ديگر مي داند، وديگري مكانسيم اصلي را در فطرت پاك كمال جويانه و ترقي خواهانه بشر سراغ دارد ، ويك مكتب چيز ديگر . بديهي است كه هر مكتب متناسب با اين كه مكانيسم حركت را چه مكانيسمي بداند ، در تعليمات خود شرايط و موجبات يا موانع و بازدارنده ها را توضيح مي دهد.
اسلام شرايط پذيرش دعوت خود را پاك بودن ، دغدغه و نگراني و احساس مسئوليت در برابر آفرينش داشتن و زنده به حيات فطري بودن مي داند.
از نظر تعليمات اسلامي جوانان از كهنسالان و درويشان از ثروتمندان آمادگي بيشتري براي پذيرش دارند ، زيرا گروه اول به علت كمي سن و سال هنوز بر فطرت باقي بوده و از آلودگي هاي رواني دور مانده اند و گروه دوم به علت دور بودن از ثروت و رفاه.
ارائه شرايط و موانع به اين شكل ، مؤيد آن است كه قرآن مكانيسم تحولات اجتماعي و تاريخي را بيشتر روحي مي داند تا اقتصادي و مادي.
طرز اظهار نظر يك مكتب درباره اين مطلب كه چه چيزهايي را عامل اساسي ترقي و يا عامل اساسي انحطاط مي داند ، بيانگر اين جهت است كه با چه ديدي به جامعه و تاريخ و جنبش هاي تكاملي و سيرهاي نزولي مي نگرد. در قرآن مجموعاً به چهار عامل مؤثر در اعتلاها و انحطاط ها بر مي خوريم:
عدالت و بي عدالتي
اتحاد و تفرق
اجرا يا ترك امر به معروف و نهي از منكر
فسق و فجور و فساد اخلاق
· تحول و تطوّر تاريخ
آنچه تا كنون گفته شد ، درباره يكي از دو مسئله مهم تاريخ يعني ماهيت تاريخ بود كه آيا مادي است يا غير مادي ؟ مسئله مهم ديگر تحول و تطوّر تاريخ انساني است .
تاريخ زندگي اجتماعي انسان دوره ها دارد كه از نظرگاه هاي مختلف ، اين دوره ها با يكديگر تفاوت دارند.
معمولاً يك پرسش از طرف فيلسوفان تاريخ مطرح مي شود و آن اين است كه آيا پيشرفت و تكامل واقعيت دارد ؟ يعني واقعاً تغييراتي كه در طول تاريخ در زندگي اجتماعي بشر رخ داده ، در جهت پيشرفت و تكامل بوده است ؟ ملاك و معيار تكامل چيست ؟ همه كساني كه تاريخ را در جهت تكامل مي بينند اعتراف دارند كه چنين نيست كه همه جامعه ها در همه شرايط ، آينده شان از گذشته شان بهتر است . در كتب فلسفه تاريخ اين مسئله كه محرك تاريخ چيست و عامل تطور اجتماعي و جلوبرنده تاريخ كدام است ، معمولا به گونه اي طرح مي شود كه پس از دقت ، نادرستي آن طرح روشن مي شود. معمولا درباره اين مسئله نظرياتي به اين شكل طرح مي شود:
نظريه نژادي : طبق اين نظريه عامل اساسي پيش برنده تاريخ ، برخي نژادها هستند. بعضي نژادها استعداد تمدن آفريني و فرهنگ آفريني دارند و بعضي ديگر ندارند . بعضي مي توانند علم و فلسفه و صنعت و اخلاق و هنر و ... توليد كنند ، برخي ديگر صرفاً مصرف كننده هستند نه توليد كننده.
نظريه جغرافيايي: طبق اين نظريه عامل سازنده تمدن و به وجود آورنده فرهنگ و توليد كننده صنعت ، محيط طبيعي است . در مناطق معتدل ، مزاج هاي معتدل و مغز هاي نيرومند به وجود مي آيد.
نظريه قهرمانان : طبق اين نظريه تاريخ را – يعني تحولات و تطورات تاريخ را – چه از نظر علمي و چه از نظر سياسي يا اقتصادي يا فني يا اخلاقي ، نوابغ به وجود مي آورند.
نظريه اقتصادي : طبق اين نظريه محرك تاريخ اقتصاد است . تمام شئون اجتماعي و تاريخي هر قوم و ملت – اعم از شئون فرهنگي و مذهبي و سياسي و نظا مي و اجتماعي – جلوه گاه شيوه توليدي و روابط توليدي آن جامعه است.
نظريه الهي : تحولات و تطورات تاريخ جلوه گاه مشيت حكيمانه و حكمت بالغه الهي است . پس آنچه تاريخ را جلو مي برد و دگرگون مي سازد اراده خداوند است.
اين هاست نظرياتي كه معمولا در كتب فلسفه تاريخ به عنوان علل محركه تاريخ طرح مي شود.
***
از نظر ما اين گونه طرح به هيچ وجه صحيح نيست و نوعي ( خلط مبحث ) صورت گرفته است. غالباً اين نظريات به علت محرك تاريخ كه به دنبال آن هستيم مربوط نمي شود .مثلاً نظريه نژاد يك نظريه جامعه شناسانه است و از اين جهت قابل طرح است كه آيا نژادهاي بشري از نظر عوامل موروثي يك گونه استعداد دارند و همسطح اند يا نه؟
همچنين نظريه جغرافيايي. اين نظريه نيز به نوبه خود مربوط به يك مسئله جامعه شناسي مفيدي است كه محيط ها در رشد عقلي و فكري و ذوقي و جسمي انسان ها مؤثرند.
از اين ها بي ربط تر نظريه الهي است. مگر تنها تاريخ است كه جلوه گاه مشيت الهي است ؟ همه عالم ، از آغاز تا انجام با همه اسباب و علل و موجبات و موانع ، جلوه گاه مشيت الهي است.
نظريه اقتصادي تاريخ نيز فاقد جنبه فني و اصولي است. يعني به صورت اصولي مطرح نشده است. نظريه اقتصادي تاريخ به اين صورت كه طرح شده فقط ماهيت و هويت تاريخ را روشن مي كند كه مادي و اقتصادي است و همه شئون ديگر به منزله اعراض اين جوهر تاريخي است ؛ روشن مي كند كه اگر در بنياد اقتصادي جامعه دگرگوني رخ دهد ، جبراً در همه شئون دگرگوني رخ مي دهد. اما اين ها همه اگر است. پرسش اصلي سرجاي خود باقي است و آن اينكه فرض مي كنيم اقتصاد زير بناي جامعه است . اگر زيربنا تغيير كند همه جامعه تغيير مي كند . اما چرا و تحت نفوذ چه عامل يا عواملي زير بنا تغيير مي كند و به دنبال آن همة رو بناها ؟
نظريه قهرمانان ، اعم از اين كه درست باشد يا نادرست ، مستقيماً به فلسفه تاريخ يعني به عامل محرك تاريخ مربوط مي شود.
عليهذا تا اين جا درباره نيروي محرك تاريخ دو نظريه به دست آورديم: يكي نظريه قهرمانان كه تاريخ را مخلوق افراد مي داند .
دوم نظريه تضاد ميان زيربنا ورو بناي جامعه .
اما نظريه فطرت. انسان خصايصي دارد كه به موجب آن خصايص زندگي اجتماعي اش متكامل است . يكي از آن خصايص و استعدادها حفظ و جمع تجارب است. يكي ديگر استعداد يادگيري از راه بيان و قلم است. ويژگي سوم مجهز بودن انسان به نيروي عقل و ابتكار است و چهارمين ويژگي او ميل ذاتي و علاقه فطري به نوآوري است.
· نقش شخصيت در تاريخ
بعضي ادعا كرده اند كه (تاريخ ، جنگ ميان نبوغ و حد عادي است.) يعني همواره افراد عادي و متوسط ، طرفدار وضعي هستند كه به آن خو گرفته اند و نابغه خواهان تغيير و تبديل وضع موجود به وضع عالي تر است. (كارلايل) مدعي است كه تاريخ با نوابغ و قهرمانان آغاز مي شود.
اين نظريه در حقيقت مبتني بر دو فرض است : اول اينكه جامعه فاقد طبيعت و شخصيت است و تركيب جامعه از افراد ، تركيب حقيقي نيست و همچنين افراد همه مستقل از يكديگرند. حوادث اجتماعي چيزي جز مجموع حوادث جزيي و فردي نيست. از اين رو بر جامعه بيشتر ( اتفاقات ) و ( تصادفات ) كه نتيجه برخورد علل جزيي است حاكم است نه علل كلي و عمومي.
فرض دوم اين است كه افراد بشر بسيار مختلف و متفاوت آفريده شده اند. اكثريت افراد بشر عموماً مصرف كنندة فرهنگ و تمدن اند نه توليد كننده آنها. فرقشان با حيوانات اين است كه حيوانات حتي مصرف كننده هم نمي توانند باشند. روح اين اكثريت روح تقليد و دنباله روي و قهرمان پرستي است . اما اقليتي بسيار معدود از انسان ها قهرمان اند .نابغه اند ، فوق حد عادي و متوسط اند. اگر نوابغ و قهرمانان علمي ، فلسفي ، ذوقي ، سياسي ، اجتماعي ، اخلاقي ، هنري و فني ظهور نكرده بودند بشريت به همان حال باقي مي ماندكه روز اول بود ، يك قدم به جلو نمي آمد.
از نظر ما هر دو فرض مخدوش است. اما فرض اول از آن جهت كه قبلاً در بحث جامعه ثابت كرديم كه جامعه از خود شخصيت و طبيعت و قانون و سنت دارد و بر طبق سنن كلي جريان مي يابد و آن سنت ها در ذات خود پيشرونده و تكاملي مي باشند.
فرض دوم از آن جهت كه هرچند اين مطلب جاي انكار نيست كه افراد بشر مختلف آفريده شده اند ولي اين نظر هم صحيح نيست كه تنها قهرمانان و نوابغ قدرت خلّاقه دارندو اكثريت قريب به اتفاق مردم فقط مصرف كننده فرهنگ وتمدن اند. در تمام افراد بشر بيش و كم استعداد خلّاقيت و ابتكار هست و بنابراين همة افراد و لاأقل اكثريت افراد مي توانند در خلق و توليد و ابتكار سهيم باشند ، گو اين كه سهمشان نسبت به سهم نابغه ناچيز است.
نقطة مقابل اين نظريه كه مدعي است ( تاريخ را شخصيت ها به وجود مي آورند) نظريه ديگري است كه درست عكس آن را مي گويد ، مدعي است تاريخ شخصيت ها را به وجود مي آورد نه شخصيت ها تاريخ را . يعني نيازهاي عيني اجتماعي است كه شخصيت خلق مي كند1.
[با تأسف بسيار نسخه دستنويس استاد شهيد در اينجا به پايان ميرسد . پيداست كه مطالب بسيار ديگري را در نظر داشته اند كه فرصت تحرير آن را نيافته اند . همانطور كه در مقدمه كتاب ذكر شده است اين كتاب آخرين كتابي است كه به قلم آن اسلام شناس گرانقدر به رشتة تحرير درآمده است و در آستانة حروفچيني بود كه آن عالم رباني و مجاهد نستوه توسط گروه جنايتكار و منافق فرقان به شهادت رسيد. در كتاب فلسفة تاريخ استاد شهيد نيز اين مباحث مطرح شده است . علاقه مندان مي توانند به آن كتاب مراجعه نمايند. ]