تفاوت فرهنگ و تمدن
تفاوت فرهنگ و تمدن
مقدمه
فرهنگصفتمميزه انسانازغيرانساناستو همين باعث تمايز وي از ديگر موجودات ميشود .
انسانشناسان و مردمشناسان براساس فيسلهاي بدست آمده به دو نوع موجوديت انساني پيبردهاند يکي شبه انسان كه اندام را داشته ولي چون وسائل فرهنگي با آن فسيلها يافت نشده آنرا « شبه انسان » ناميدهاند و فيلسفها زمانهاي بعد که پيدا کردهاند چون با آثار فرهنگي همراه بودهاند آن را «انسان » ناميدهاند و ميتوان چنين نتيجه گرفت که فرهنگ سبب انسان شدن انسان ميشود. ولي بايد گفت که فرهنگ ساخته خود انسان است که با شايستگي فکري وعقلي خود فرهنگ را ميسازد. ساختن انسان توسط خود به وسيله ايجاد فرهنگ را ميتوان بعنوان يک فرآيد در نظر گرفت که در طي زمان اين حرکت را ادامه داده است و برحسب شرايط موجودي زماني و مکاني خود، اين فرهنگها را شکل داده است تا بتواند خودرا بر جهان مادي و معنوي تطبيق دهد. پس فرهنگ دست ساخته انسان، وسيلهاي براي تطبيق انسان با زندگي خود در اين جهان است. و اين جنبهاي از تعريف انسان است که کمتر مورد توجه تعريفکنندگان فرهنگ از هر نحله تخصص قرار گرفته است و چون شرايط وجودي انسان در مکانهاي مختلف و زمانهاي متنوع فرق داشته است، بعبارتي ديگر ميتوان گفت انسانها برحسب شرايط داراي است انسانيتهاي مختلف ميباشند. اين تنوعهاي مختلف فرهنگي در طي زمان مورد توجه انسانها بوده است. ازديرزمان که انسانها گاهي بخاطر کنجکاوي و يا براي بدست آوردن زندگي بهتر کوچ و به انسانهاي ديگر در ميان کوهها و دشتها برخورد ميکردهاند (حال چه با جنگ و چه با صلح ) براي آنها، اين انسانها متفاوت از خودشان قلمداد ميشدهاند و آن بخاطر متفاوت بودن فرهنگ آنها بوده است. فرهنگها چه با جنگ و يا صلح با هم تبادل داشتهاند. و اين تبادل و يا تهاجم وسيله تغيير و تحول و انتقال فرهنگ در طول تاريخ بشري بوده است و. کم کم اين فرهنگهاي بشري در اثر برخوردها، داراي شباهتها و تفاوتها شدهاند که اين تبادل موضوع ديگري براي مطالعه فرهنگ در ماقبل تاريخ و زمان تاريخي ميباشد که از چگونگي انتقال و تأثيرگذاري اين فرهنگها بريکديگر و شباهت و تفاوتها بحث ميکند .
در طول زمان از تنوعات فرهنگي کاسته و اشتراکات فرهنگي افزايش يافته است . هر چه انسانها ارتباط بيشتري با جاهاي ديگر پيدا کردهاند از حالت تشخص فرهنگي خاص خود درآمده و به تشابهات فرهنگي دست پيدا کردهاند. البته به معناي اين نيست که اين انسانها ديگر داراي تفاوت فرهنگي نخواهند بود و يا در آينده تفاوت فرهنگي وجود نخواهد داشت. چرا که همانطور که گفتيم انسانها فرهنگ را براي تطبيق زندگي خود با شرايط جهاني وطبيعي بوجود ميآورند که بدليل اختلاف اين جهانها و اين طبيعتها، فرهنگها نيز هرگز يكي نخواهند شد. درباب پست مدرنيسم دونظريه وجوددارد كه يكي بيان ميكند كه تشابهات فرهنگها در جهان تا آن حد زياد ميشود که دنيا شبيه يک شهر کوچک و بلکه شبيه يک دهکده باتشابهات فرهنگي زياد خواهد شد. ونظر دومي اين است که هرگز اختلافات فرهنگي از صحنه دنيا از بين نخواهد رفت .
ايجاد کنندگان نظريه دهکده جهاني که در رأس آن آمريکا است با قوم مداري خود درصددند تا کليه ارزشهاي جهاني را براساس قوميت و ارزش امريکايي تعريف و جا بياندازند. اما جداي از اين مقولات، بايستي گفت که انسانها با فرهنگهاي مختلفي که دارند وبرحسب شرايط و وسائل ارتباط جمعي، اين فرهنگها در هم تأثير خواهند گذاشت .
به طور خلاصه اينکه مقوله فرهنگ با اين تحولات و هويت وجودي و ارتباط با شرايط موجود جهان طبعيت. مورد توجه متفکران واقع شده است و متفکران سعي کردهاند تا با مفهومسازي و تعريف کردن و تعيين هويت و تحرکات آن و کيفيت اين تحرکات، به يک معنا برسند که همين انديشه متفکران نيز سبب رواج فرهنگهاي خاص شده است .
براي شروع درباره هر چيز بعنوان اولين ناميدن آن شيء به نامي است که اين نام شباهتي ازنظر لفظ يا معني با آن شيء داشته باشد. انسان بدون اين شباهت هرگز لفظي را بر معنايي قرار نداده و اسمي را براي شيء انتخاب نکرده است .
تعريف نيز يک ناميدن است که شايد بتوان گفت يک ناميدن مرکب، متفکران براي تفکر در باب فرهنگ بايستي از تعريف آن آغاز ميکردند واين متفکران و فيلسوفان بدون ارتباط با اين نميدانستند به تعريف اين مقوله بپرازند. و از طرفي اين مقوله انساني همانند ديگر مقولههاي انساني ديگر در عين سادگي و ملموس بودن داراي پيچيدگي خاص خود ميباشد. همچنين تحت تأثير مکاتب مختلف فلسفي و علمي واقع شد. دانشمندان علوم انساني همواره براي دريافت درست مقولههاي انساني پناه به مفاهيم و مدلها و مکاتب بالاتري بودهاند تا بتوانند اين مقولهها را بهتر بشناسند و به همين سبب علوم اجتماعي داراي چندين پارادايم در درون خود ميباشد و چندين مکتب مشغول به تجزيه و تحليل موضوعات و روابط بين آنها هستند و اين همان نکتهاي است که برخي را درباره علمي بودن علوم انساني به شک و ترديد انداخته است .
از طرفي ديگر اين مکاتب، در ابتداء به يک نوع تعريف خاص از موضوعات و مفاهيم ميپردازند و سپس تا آخر تجزيه و تحليلهاي خود همان راه خاص را ميپيمايند و از اينجا ميتوان پي به اهميت تعريف در علوم انساني برد.
فرهنگ نيز همينطور است. زيرا اهميت بسار زيادي در علوم انساني بعنوان يک مفهوم کلي و عام داشته که ميتوانسته زندگي و رفتار شخصي و اجتماعي انسان و ساخت جوامع انساني را بنماياند. بنابراين هر کدام از متفکران با توجه به نحله خاص و براي تبيين واقعيات اجتماعي و انساني اطراف خود به تعريف خاصي پرداختهاند که تعريفي که توسط ديگري انجام گرفته کاملاٌ متفاوت و حتي متضاد ميباشد. اين تعريفها به متفکران نحلههاي فکري اين قدرت را ميبخشد که در مورد هويت فرهنگي و تحولات آن و برنامهريزي فرهنگي به نظريهپردازي بنشينند. امروزه در پهنه دنياي انساني ما شاهد برنامهريزيهاي مختلقي از نظر فرهنگي که متأثر از نحوه نگرش آنها به فرهنگ است، با توجه به واقعيتهاي اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي ميباشيم .
از اين رو ما بايستي دقيقاً با توجه به نوع تعاريف مربوط به فرهنگ و همراه با واقعيتهاي مربوطه به کشور محل تولد آن تعريف و آن تعريف و نحلههاي مربوط به آن، و نيز نتايج اين تعاريف بر نوع سياستگذاري در اين باب توجه کنيم، تا بتوانيم با توجه به واقعيات موجود در کشور خود به تعريف و سپس سياستگذاري مناسب برسيم. و اين اولين قدم براي هر امر ميباشد. که متأسفانه هميشه بطور سطحي نگري به مراحل بالاتر از اين تعاريف درفرهنگ و خصوصاٌ توسعه فرهنگي پرداخته ميشود. و سپس ناخواسته تن به سياستگذاريهايي ميدهيم که درنهايت به فرهنگ خود و توسعه مطلوب فرهنگي نميرسيم. از اينجاست که ضرورت بررسي تعاريف فرهنگ روشن ميشود .
آنچه که امروزه ما در بحثهاي فرهنگي شاهد و ناظر آن هستيم علاوه بر پذيرفتن مفاهيم وارداتي از فرهنگ و نحوه تعريف آن، بايد گفت برنامهريزي و سياستگذاري فرهنگي نيز که براساس صورت گرفته نيز وارداتي است، که اگر ما اين را حمل بر توطئه بيگانگان نکينيم بايستي گفت اين امر ازسادگي و تفکر سطحي که هميشه ازآفات عمده جهان سوم ميباشد ناشي ميشود. فرهنگ يکي از دهها موضوعي است که مورد احتياج جهان سوم ميباشد که به اين صورت با آن برخورد ميشود .
و اولين نتيجه و مهمترين آن همين است که ما نميتوانيم به موضوعات فرهنگي آنچنان که هست بپردازيم و درنهايت به علوم محلي شده انساني مربوط به کشور خود برسيم. تاريخ جهان سوم چه از نظر فرهنگي و چه از نظر علمي، خصوصاٌ علوم انساني ، پر از اين فجايع فکري است که در نهايت نتوانستهاند به هويت وجودي خود واقف شوند و سپس قدمهاي مناسب براي نجات خود بردارند و حتي قدمهايي نيز که بر ميدارند باعث ميشود تا بيشتر در اين باتلاق فرو روند. پس بايستي قبل از فکر و تفکر و سياستگذاري ، به مفاهيم بينديشيم تا راه اشتباه نرويم .
تعريف فرهنگ
قبل از تقسيمبندي تعاريف دونكته درباره فرهنگ قابل تأمل ميباشد. يكي اينكه بعضي فرهنگ را تعريف به يك وجود آرماني در سطح جامعه كردهاند.
در ادبيات فارسي نيز چنين ديدگاهي وجوددارد. در آنجا فرهنگ به ادب و عقل و يا دانش و بزرگي معنا شده است.
همچنين در كتابهاي لغت آمده است: فرهنگ ادب باشد: صحاح الفوس
فرهنگ عقل باشد: معيار جمال
هر كه نيكتر داند در علم و چيزها كه مردم بدان فخر كنند گويند مردي فرهنگي است: تحفهالاحباب
در متون پهلوي نيز فرهنگ آرماني را در نظر داشتهاند.
...... به هنگام، به فرهنگستان دادندم و به فرهنگ كرنم سخت شتافتند : خسرو قبادان و ريدكي
... و چهارم شناختن خوي نيك و خوي بد مردم است و شناختن راه اكتساب خصال خوب و پرهيز از خصلتهاي بد . و اين را علم فرهنگ خوانند : چاودان نامه افضل کاشاني
بياموخت فرهنگ و شد برمنش برآمد زبيغاره و سرزنش
که فرهنگ آرايش جان بود زگوهر سخن گفتن آسان بود
کزيشان همي دانش آموختيم به فرهنگ دلها برافروختيم
فردوسي
دشمن عقل که ديده است کز آميزش او همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شويم
مولوي
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش نگويد سخن تا نبيند خموش
سعدي
اين نگرش هنوز در جامعه ما وجود دارد که انسان با فرهنگ کسي است که آداب دان و مؤدب باشد. و انسان بيفرهنگ نيز عکس اين معنا را دارد. اين معناي موجود و نهادينه شده در جامعه عوارض نامناسبي در پيدارد. در ابتدا بايستي گفت اين نوع تعريف از فرهنگ سبب ميشود همواره در يک حالت آرماني زندگي کنيم و واقعيات ناديده گرفته شوند حال آنکه فرهنگ يک واقعيت اجتماعي است که داراي تغيير و تحول از ديد کساني که فرهنگ ، با ديد آرماني نگاه ميکنند به نوعي تغيير ارزشهاست، حال آنکه همانگونه که گفته شد اين تغيير و تحول طبيعي ميباشد. و بدين ترتيب انسانهاي محافظهکار و سنتگرا که مانع هر گونه تحول و رشد هستند تبديل خواهند شد که در قشرها و شهرهاي سنتي و غيره شاهد آن هستيم .
ضرر ديگر آرماني ديدن فرهنگ اين است که نتوانيم فرهنگ واقعي جامعه و اجزاء آن و چگونگي ارتباط اين اجزاء را بشناسيم و از اين تعريف در سطح جامعه، در دل و روح مردم جا افتاده است آنگاه متوجه خواهيم شد که ازيک برنامهريزي فرهنگي بطور دقيق و سپس سياستگذاريهاي درست محروم خواهيم شد. و در نهايت نيز اگر موفق به برنامهريزي دقيق و سپس سياستگذاريهاي درست شويم قابليت اجراي اين برنامهريزيهاي درست را نيز نخواهيم داشت چون در جامعه با ممانعت روبرو خواهد شد .
از طرف ديگر سبب خواهد شد که مردم عادي الگوهاي فرهنگي بيروني و بيگانه را بعنوان يک فرهنگ به معناي آرماني پذيرند و اين جريان شدت پذيرد، بدون آنکه به محتواي فرهنگي واقعي جامعه نظر کنند .از اين رو جريان فرهنگپذيري ازشديد خواهد شد و تاريخ گذشته ما نيز شاهد براين نکته ميباشد .
با اين نفاسير کاملاٌ بديهي است که ضرورت تفسير اين مفهوم درسطح جامعه لازم بنظر ميرسد تا مردم به يک ديد درست از فرهنگ برسند و سياستگذاريها و برنامهريزيها دقيقتر و کاملتر انجام و اجرا بشود .
اما نکته ديگر درباره فرهنگ :
فرق بين فرهنگ و تمدن ميباشد که در کشورهاي استعمارگر مثل انگليس بجاي يکديگر بکار ميرفته و اين دو ازيکديگر نداشتند و همين باعث ميگرديد تا اين نگرش خاصي داشته باشد. و بنابراين همين برداشت بود که جوامع ديگر را عقب مانده و بي تمدن و بيفرهنگ ميدانستند و در برابر فرهنگ قطعاٌ نوع خاصي از سياستگذاريها را نسبت به ملل ديگر روا ميداشت و در تاريخ، شاهد آن هستيم که اين کشورها ذلتهاي ديگر را وحشي و بربر ميخواندند ومدت زماني طولائي صرف شد تا اين دو مفهوم از هم جدا شدند و بدين ترتيب ازبار ارزش مفهوم فرهنگ کاسته شد.
البته اين نکته قابل ذکر است که در تمدن بيشتر به پيرفتهاي بشري مثل تکنولوژي و نحوه استفاده از آن اطلاق ميشود و اين مفهوم با فرهنگ زياد ارتباط دارد و در واقع از يکديگر جسماني پذير نخواهند بود. پس نبايستي در مقابل افراط مذکور، تفريط شود وتمدن را از فرهنگ جدا کنيم تا دوباره براي مقابله با بيگانگان دچار سنتگرايي افراطي شويم و از پذيرفتن آثار تمدن و تأثير آن بر فرهنگ و رشد آن غافل شويم. با اين پيش زمينه به طبقه بندي تعاريف فرهنگي ميرسيم .
فرهنگي بيروني و بيگانه را به عنوان يک فرهنگ به معناي آرماني پذيرند و اين جريان شدت پذيرد، بدون آنکه به محتواي فرهنگي واقعي جامعه نظر کنند . از اين رو جريان فرهنگ پذيري از شديد خواهد شد و تاريخ گذشته ما نيز شاهد براين نکته ميباشد .
با اين تفاسير کاملاٌ بديهي است که ضرورت تفسير اين مفهوم در سطح جامعه لازم بنظر ميرسد تا مردم به يک ديد از ست فرهنگ برسند و سياستگذاريهاو برنامهريزيها دقيقتر و کاملتر انجام و اجرا بشود .
اما نکته ديگر درباره فرهنگ :
فرق بين فرهنگ و تمدن ميباشد که در کشورهاي استعمارگر مثل انگليسي بجاي يکديگر بکار ميرفته و اين دو دايي از يکديگر نداشتند و همين باعث ميگرديد تا اين نگرش خاصي داشته باشد . و بنابراين همين برداشت بود که جوامع ديگر را عقب مانده و بي تمدن و بي فرهنگ ميدانستند ودر برابر اين دو مفهوم مقاومت ميورزيدند . اين نوع تعريف از فرهنگ قطعاٌ نوع خاصي از سياستگذاريها را نسبت به ملل ديگر روا مي داشت . در تاريخ ، شاهد آن هستيم که اين کشورها ملتهاي ديگر راد وحشي و بربر مي خواند ند و مدت زماني طولاني صرف شد تا اين دو مفهوم از هم چدا شدند و بدين ترتيب از باز ارزشي مفهوم فرهنگ کاسته شد .
البته اين نکته قابل ذکر است که تمدن بيشتر به پيشرفت هاي بشري مثل تکنولوژي و نحوه استفاده از آن اطلاق مي شود و اين مفهوم با فرهنگ زياد ارتباط دارد و در واقع از يديگر جدا مي پذيرد نخواهند بود . پس نبايستي در مقابل افراط مذکور، تفريط شود و تمدن را از فرهنگ جدا کنيم تا دوباره براي مقابله با بيگانگان دچار سنتگرايي افراطي شويم و از پذيرفتن آثار تمدني و تأثير آن بر فرهنگ و رشد آن غافل شويم. با اين پيش زمينه به طبقهبندي تعاريف فرهنگ ميرسيم .
طبقه بندي تعاريف فرهنگ
بطور کلي ميتوان ديدگاهاي مختلف درباره فرهنگ را به 5 ديدگاه تقسيم کرد .
1_ ديدگاه مارکسيستي يا ديدگاه تضادگرايان :
اين ديدگاه ، فرهنگ را روبناي ميداند که بر اساس اقتصاد بنا شده و روابط اقتصادي، تعيين کننده نوع فرهنگ ميباشد. پس براي برنامهريزي فرهنگي بايستي رويکردي به برنامهريزي اقتصادي داشت و کاري به روبنا يعني خود فرهنگ نداشته باشيم. اين ديدگاه از رنگ و بوي انساني تهي ميباشد و سبب ميشود که براي فرهنگ برنامهريزي مکانکي انجام گيرد. تجسم وجودي اين چنين برنامهريزي در شوروي سابق تحقق يافت و سبب شد که انحطاط فرهنگي و عدم تراکم فکري و فرهنگي درسطح خود فرهنگ بوجود آيد .
ازطرف ديگر مارکسيستها و تضادگرايان به فرهنگ موجود در سطح يک جامعه رجوع و سعي ميکنند همان فرهنگ عامه را مورد ستايش قرار دهند و اين عامگرايي فرهنگي سبب رکود فرهنگي در سطح جامعه خواهد شد .
اين امر در آثار ادبي مارکسيتهايي که در جهان سوم وجود داشتند کاملاٌ واضح بود . اين نوع تعريف نهايتاٌ به سقوط و رکود فرهنگي منجر خواهد شد. از اين رو نميتوان فرهنگ را براساس اقتصاد تعريف و يا برنامهريزي فرهنگي را بر اساس اقتصاد بنا کرد و روح اقتصاد نبايستي بر فرهنگ مسلط شود. چرا که خود فرهنگ يک واقعيت مستقل ميباشد که بايست همانطور در نظر گرفته شود و آنگاه تأثير و تأثر آن را با ديگر عوامل ديد.
2_ ديدگاه تکاملگرايان :
اين ديدگاه که از قرن نوزدهم بوجود آمد، هنوز قوت خويش را در تحليل مسائل علوم اجتماعي چه جامعهشناسي و چه مردم شناسي داراست. اين ديدگاه همه چيز را در حال حرکت و تحول ميبيند و گاهي اين تحول را در جهت کامل شدن ميداند که اين کامل شدن بر حسب ارزشها معنا ميشود و از اين جاست که برچسب ارزشگرايي به اين تئوري خورده ميشود. اين ديدگاه از تاريخ نيز درتحليل مسائل اجتماعي بهرهمند ميشود و سعي ميکند واقعيتهاي اجتماعي را در طي يک فرآيند تاريخي مطالعه کند و آنگاه به يک حکم کلي و قوانين اجتماعي برسد .
اين ديدگاه نيز درباره فرهنگ به تعاريفي پرداخته است که اساس را بر ميراث تاريخي فرهنگ گذاشته و به تحليل ميپردازد .
ساپير يکي از انديشمندان اين ديدگاه است که در تعريفي آورده :
فرهنگ يعني مجموعه مرتبطي از کردارها و باورها که از راه جامعه به ارث رسيده و بافت زندگي مارا تعيين ميکند .
مايرس نيز انديشمند ديگري است که ميگويد :
فرهنگ آن چيزي است که از گذشته آدميان بازمانده است و در اکنون ايشان عمل ميکند و آيندهشان را شکل ميدهد.
راديلکف براون بيان ميکند :
بعنوان يک جامعهشناس واقعيتي که من بدان نام فرهنگ ميدهم فرآيند يک سنت فرهنگي است، يعني فرآيندي که از راه در يک گروه اجتماعي و يا طبقه اجتماعي معين، زبانها، تصورات، پسندها ، چيره دستيها و انواع عرفها دست به دست از شخصي به شخصي و از نسلي به نسلي فرا داده شود.
در اين تعريفها تكيه برفرآيند، بخوبي مشخص است و فرهنگها را در فرآيندها تحليل و بحث ميکنند. اين ديدگاه فرهنگي در کشورهايي که داراي پيشينه تاريخي هستند قابل برد ميباشد ولي کشورهايي که داراي اين پيشينه نيستند( مانند آمريکا ) کاربردي ندارد. فرق بين اروپا که داراي پيشينه تاريخي است باکشورهايي کهداراي اين پيشينه نيستند در همين تحليلهاي تاريخي فرهنگي ميباشد. گاهي اوقات اين تعريف ذلت فرا زماني پيدا ميكند: و يک حکم کلي براي تمام زمانها خود ميگيرد. در نتيجه راه کليگويي و پيشگويي در پيش ميگيرد و از همين جاست که ضربهپذير ميشود .
اين ديدگاه در مورد توسعه فرهنگي جهان سوم استفاده شده است بدين معنا که بر اساس اين ديدگاه بيان ميشود که كشورهاي جهان سوم بايستي براي رسيدن به توسعه، راه غرب که سرمايهداري است بپيمايند و يک سري شاخصهاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي و فرهنگي را پيشنهاد ميکند .
اينها در يک حالت فرآيند گونه شاخصهاي فرهنگي جهان سوم را بيان ميکنند و سپس به مقايسه ظاهري يا باطني با شاخصهاي فرهنگي در غرب دست ميزنند و پس ازآن به نظريهپردازي ميپردازند و اعلام ميکنند که بايستي طي يک فرآيند اين شاخصهاي فرهنگي رابه شاخصهاي فرهنگي غرب تبديل کنند.
را جرز از صاحبنظران اين گونه تفکر در باب توسعه فرهنگي است وي فرهنگ جهان سوم را به فرهنگ دهقاني تعريف ميکند و 10 مشخصه براي آن نقل ميكند وميگويد كه اين مشخصههاي فرهنگي موانع توسعه هستند و براي اينکه کشورهاي جهان سوم به توسعه برسند بايستي اين موانع برداشته شوند. موانع مذکور از ديدگاه وي عبارتنداز:
1_ عدم اعتماد به نفس در روابط شخصي 2_ فقدان نوآوري 3_ گرايش به تقدير 4_ پايين بودن سطح آرزوها و تمايلات 5_ عدم توانايي چشم پوشي از منابع آني بخاطر منافع آتي 6_ کم اهميت تلقي کردن عامل زمان 7_ خانوادهگرايي 8_وابستگي به قدرت دولتي 9_ محليگرايي 10_ فقدان همدلي.
اين صفات تا چه حد درست است و تا چه حد در مورد فرهنگ جهان سوم صادق است خود جاي بحث دارد. ولي آنچه راجرز و ديگر نظريهپرددازان توسعه فرهنگي را به گفتن اين سخنان راهنمايي کرده است همان داشتن انديشه تکاملي و تحولي در فرهنگ ميباشد كه اعتقاد دارد بايستي نهايتاً تمامي فرهنگها به فرهنگ غربي با شاخصهاي مربوط به آن برسد اين نظريات هر چند مورد نقد شده ولي متأسفانه اين نظريات در مبحث بدون آنکه نگاهي تيز و دقيق برخاسته از متن فرهنگي کشور مربوطه شود که اين امر ناشي از سطحينگري به فرهنگي جهان سوم و همچنين فرهنگ غرب ميباشد و هنوز اين روند توسط روشنفکران و سياستمداران و حتي مردم عادي اين کشورها ادامه داده ميشود .
3_ ديدگاه ساختي
اين ديدگاه برخاسته از مطالعه جوامع ابتدايي بستهاي است که کليه نهادهاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي و .... همه در يک حالت تعامل با يکديگر ميباشند و لي بعداً در جوامع سرمايهداري مدرن که داراي حالتي منظم و سيستماتيک ميباشد داراي قدرت تحليل و تبيين ميشود درباره فرهنگ نيز اين ديدگاه مورد استفاده قرار ميگيرد. در اين تعريفها تکيه بر الگوسازي و يا سازمان فرهنگ است. اکنون نگاهي به نظريه تعدادي از متفکرين اين ديدگاه مياندازيم .
ويلي :
فرهنگ نظامي است از الگوهاي عادتي پاسخگويي، که با يکديگر همبسته. هم پشت هستند .
آگبرن و نيمکف
فرهنگ مشتمل است بر نوآوريها با ويژگيهاي فرهنگي که در يک نظام، يکپارچه شدهاند و ميان اجزاي آن به درجات گونا گون ارتباط متقا بل وجود دارد. حال بايستي ديدکه اين ديدگاه تعاريف، قدرت تبيين را در جهان سوم دارند يا خير ؟
در ابتدا گفتيم که اين نظريه، برخاسته از جوامع ابتدايي امروزه بشري است و درجهان پيشرفته نيز مورد قبول واقع و براي تبيين بکار رفته است و علت آن اين بوده که اين تبيين و تعريف درباره جوامعي است كه حالت يک ثبات دروني داشته باشد. و اعضاي آن به تعامل دروني با يکديگر ميپردازند و يکديگر را در عمل و واقع کامل و تکميل ميکنند. پس يک سازمان دروني فرهنگي خودکفا را نشان ميدهد که اين هم در جوامع ابتدايي صادق است چون فضاي کاملاٌ بستهاي نسبت به بيرون خود دارد. و هم نسبت به جوامع پيشرفتهاي که داراي ثقل مرکزي و خودکفايي دروني ميباشند، خصوصاٌ کشوري مثل آمريکا که تأثير پذيري آن ازجهان خارج کم است و داراي قدرت، تأثيرگذاري فرهنگي بر ديگر جوامع ميباشد، ولي خودش درواقع حالت نظامي خودکفا و خودگران ميباشد. پس تحليل ساختي براي آن مناسب بنظر ميرسد ولي اين تحليل در ارتباط با جهان سوم که هر لحظه مورد تأثير جهان خارج از خود است و دائما عناصر فرهنگي آن دستكاري ميشود و يك نظامبازي را دارد كه كاملاً يا نزديك به كامل تأثير آثار و عناصر فرهنگي بيرون از نظام سيستم خود است، قابليت تبيين ندارد، خصوصاٌ عناصر تکنولوژيکي که بدون وقفه از جهان پيشرفته به سوي اين جوامع سرازير ميباشد عناصر و نظام فرهنگي اين کشورها را دچار تفسير ميکند درنتيجه بايد گفت، اين مدل و تعريف، قابليت تحليل و تبيين براين نظامهاي فرهنگي دستکاري شده جهان سوم را ندارد .
4_ ديدگاه کارکردگرايي :
اين ديدگاه باز از همان دو جامعه قبلي بوجود آمده است. يکي جوامع ابتدايي، دوم جوامع مدرن و علت آن اين بوده است که چون در اين جوامع نظام کلي داراي ثبات کاملي هستند و هر جزء داراي کارکرد مناسب کل نظام و سيستم ميباشد پس چنين نتيجه گرفته شده که در اين نظامها ما ميتوانيم به کارکرد اشياء پيبرده و جاي کارکرد آنرا پيدا کنيم .
در اين تحليل روابط بين اشياء و خود اشياء زياد مورد نظر نيست. بلکه چنين القا ميشود که بايستي به علتغايي و نتيجه اشياء و عناصر يک نظام و سيستم و به نتايج روابط بين اين عناصر پرداخت و آنچه اهميت دارد صرفاٌ نتيجه است. عنصري که داراي نتيجه مثبت درکل نظام باشد مفيداست و بايد بماند و عنصري که نتيجه مفيد براي نظام ندارد بايستي از بين برود.
اين ديدگاه درفرهنگ نيز بکار رفته است. درآنجا روي کارکرد ونتايج عناصر فرهنگي ونتايج روابط بين عناصرتوجه شده است .
نظريات عمده کارکردگرايان را ميتوان درانديشههاي بيان شده زير دريافت.
اسمال: فرهنگ عبارتست از يک ساز و برگ فني، مکانيکي، مغزي، اخلاقي که براي دورهاي خاص با بکار گرفتن آن به مقاصد خود ميرسند. فرهنگ مشتمل است بر وسايلي که انسانها با آن هدفهاي فردي و اجتماعي خود را پيش ميبرند .
داوسن : فرهنگ راه و روش مشترک زندگي است که سبب تطبيق انسان با محيط طبيعي و نيازهاي اقتصادي خود ميشود.
اما اين تعريف، و تحليل براي جهان سوم کاربردي نميتواند داشته باشد. چون اولاٌ اين تعريف براي جوامع در حال ثبات کاربرد دارد و در جوامعي که اين کارکردها حالت ثبات ندارد و گاه حتي عناصر فرهنگي وجود دارند که بصورت غدههاي ويروسي و سرطاني از خارج وارد آن پيکره ميشوند و سپس در آن پيکره فرهنگي بصورت عنصري همانند درميآيند، و اين کارکرد لحظهاي متوقف نميشود از اين روست که هر لحظه جوامع جهان سوم دچار بحران عنصري فرهنگي و حتي بحران در روابط ميان عناصر فرهنگي خود ميباشند بنابراين عناصر کارکردي مخدوش ميشوند بطوريکه کارکرد عنصري، عنصر ديگر را نه تنها تکميل نميکند بلکه حتي آن را خنثي و گاه آن را براي کل نظام به عنصري منفي تبديل ميکند و با کارکردي ضد فرهنگي فرهنگ يک جامعه را به انحطاط و نابودي سوق ميدهند.
از طرف ديگر در اين ديدگاه، ارزشها جايي ندارند .اين مکتب تحليلي که مکتب فلسفي پراگماتيسم درامريکا همراه شد، وسيلهاي براي نابودي ارشهاي انساني گرديد. براساس اين ديدگاه هر عنصر فرهنگي و نيز رابطه بين اين عناصر اگر براي نظام سودمند باشد بايستي درجامعه حفظ و حتي تقويت شود ولو اينکه اين عنصر فرهنگي و يا روابط بين اين عناصر با ارزشهاي انساني نسازد. مثال واضح آن جنگ و کشتارهاي داخلي و خارجي و از نظر اخلاقي فحشاء و رواج قانوني آن در سطح يک جامعه را ميتوان ذکر کرد. اين تحليل به نوعي ذهن را بسوي واقعيتگرايي سياه ميکشاند و آرمانهاي بشري و خصوصاٌ فرهنگ را درجوامع ناديده ميگيرد.
اساساٌ اين مکتب مخالف ايجاد هر نوع انقلاب و جهتدهي در يک جامعه ميباشد. البته بايستي گفت از اين مکتب ميتوان در بعضي از امور جزيي همانند مديريت خرد درسطح جوامع جهان سوم استفاده کرد.
5_ ديدگاه عوامگرايي فرهنگي
اين ديدگاه با مقدس شمردن سنت بازماده ار ماقبل سعي در حفظ وضعيت موجود فرهنگي درجامعه ميکند همچنين به عناصر موجود که بازمانده از قبل است اصالت ميدهد و هرگونه تغييري را نميخواهد بپذيرد و يا مخالفت با آنان در صدد از بين بردن و محو کردن آن از صحنه فرهنگي جامعه است.
اين ديدگاه برخاسته از مردمشناسي کلاسيک بود که براي اصالت دادن به کار خود به عناصر فرهنگي و روابط بين آن عناصر در جوامع مورد مطالعه خود تقدس ببخشيدند وتعريف تايلر از فرهنگ که شايد مشهورترين تعاريف فرهنگ باشد شاهد بر اين سخن است:
فرهنگ يا تمدن کليت در هم تافتهاي است، شامل دانش، دين ، هنر ، قانون، اخلاقيات، آداب و رسوم، و هرگونه تواناني و عاداتي که آدمي همچون عضوي از جامعه بدست ميآورد .
وچون جوامع مورد مطالعه جوامع ابتدائي بود که داراي ثبا ت عناصر فرهنگي و روابط ميان آنها بود، خود به خود به ارزش دادن و محافظهکاري دچار شدند خصوصاٌ موقعي که اثرات تکنولوژي پيشرفته را بر آثار فرهنگي جوامع ابتدائي ميديدند؛ محافظهکاري برآداب و سنن جوامع عقب مانده را تأييد ميکردند.
از طرف ديگر عدهاي ازمتفکران و انديشمندان جهان سوم که کشورهاي خود را آماج هجومهاي آثارهاي فرهنگي مادي و معنوي غرب ميديدند و شاهد بحرانزدگي بيسابقهاي در کشور خود بودند، براي حفظ عناصر فرهنگي کشور خود و روابط بين اين عناصر دست به محافظهکاري در مقابل عناصر جامعه خود زدند. اينان حتي با ورود تکنولوژيهاي مدرن به کشورهاي خود مخالفت نمودند بطوريکه ادبياتي بوجود آوردند که داراي بارهاي فرهنگي عوامگرايانه بود. در تاريخ تفکر کشورمان در قسمتهايي از آثار جلالآلاحمد ( ن. ک به؛ نفرين زمين ) اين رويکرد را ميبينم که سعي در بازگشت به ادبيات کهن داشت البته بايستي گفت درکشورهاي جهان سوم تئوريهاي مارکسيست و چپگرايان و تضادگرايان در برگشت به فرهنگ عوام کم موثر نبود. که خود جاي بحث ديگري را ميطلبد .
ولي آنچه ميتوان گفت اين است که اين ديدگاه نيز از نقض برخوردار است چون قدرت تبيين براي واقعيات موجود فرهنگي درسطح جوامع جهان سوم را دارا نيست چرا که جهان سوم مجبور است از تکنولوژي براي رشد و توسعه خود بهره بگيرد و تكنولوژي نيزعلاوه بر ايجاد آثار اقتصادي و سياسي و اجتماعي شامل آثار فرهنگي نيز ميشود، که اين آثار ممکن است توسط خود تکنولوژي ايجاد شود و يا وسيلهاي براي انتقال آثار فرهنگي به جوامع گردد. البته بايد گفت درفرهنگ همانند بقيه واقعيتهاي اجتماعي در حالت تحرک و پويايي است و نميتوان از پويايي آن خصوصاٌ درجهان سوم جلوگيري کرد.
طبقه بندی تعاریف تمدن
بحث تمدن و فرهنگ مقوله نسبتا جديدى به حساب نمىآيد، زيرا از دهه چهل و پنجاه ميلادى بحث جامعهشناسان روانشناسان و كارشناسان مسائل ارتباطات بين المللى و سياسى بوده است; اما اخيرا به دليل اهميت ارتباطات فرهنگى و گسترش اين ارتباطات بين كشورها و ملتهاى مختلف و تحول وسايل ارتباط جمعى و افزايش ارتباطات مستقيم و غيرمستقيم بين كشورها، ملتها و فرهنگها توجه بيشترى به فرهنگ و تمدن شدهاست.
گسترش و تحول وسايل ارتباط جمعى - به قول مك لوهان كانادايى - جهان را به دهكدهاى تبديل كرده كه از ويژگيهاى اين دهكده ارت01باط رو در رو و چهره به چهره و با فاصله زمانى كم است. اين تماسها و ارتباطات از سويى باعث اين شد كه توجه اعضاى فرهنگها به عناصر فرهنگ متقابلشان و فرهنگى كه با آن در تماس هستند افزايش پيدا كند و از سوى ديگر باعثشد صاحبان وسايل ارتباط جمعى به تهاجم فرهنگى يا نفوذ فرهنگى و يا به شكل خوش بينانهترش تبادل فرهنگى و تقاطى فرهنگى بپردازند. اين برخوردها به هر شكل موجب شد اعضاى فرهنگها، ويژگىها و عناصر فرهنگ مقابل و ويژگيها و مختصات فرهنگى خود را بشناسند. پس از اين در ميان فرهنگهاى مختلف هم حالت تدافعى براى جلوگيرى از آثار مخرب ديگر فرهنگها و هم حالت تهاجمى به وجود آمد.
اما قبل از بحث اصلى (ارتباطات ميان تمدنى)، لازم است تعاريف تمدن را در ديدگاه انديشمندان مختلف و جامعهشناسان و فرهنگشناسان و دانشمندان علوم اجتماعى بررسى كنيم و در مرحله بعد رابطه بين فرهنگ و تمدن را بيان كنيم كه آيا فرهنگ همان تمدن استيا جزئى از تمدن است و يا تمدن جزئى از فرهنگ است و...؟
بعد از طى اين مسير تعاريف تمدن را مورد توجه قرار مىدهيم، تفاوت و شباهتهاى فرهنگ و تمدن را هم بررسى مىكنيم آن وقتبحث ارتباطات ميان فرهنگى را متصل خواهيم كرد به بحث ارتباطات ميان تمدنى .
در اين ميان ما به اين مشكل برمىخوريم كه "تمدن" را تعريف كنيم يا "تمدنها" را؟ زيرا اگر ما به تمدن به شكل يك پديده، ماهيت و يك موضوع مشخص كه فارغ از زمان، مليت و مرزبنديهاى جغرافيايى است نگاه كنيم، در اين صورت تعريف ما تمدن خواهد بود نه تمدنها! ولى اگر بر اساس مرزبنديهاى جغرافيايى، تاريخى و مليتى نگاه كنيم صحبت ما از تمدنها خواهد بود. بنابراين ما در بحثمان هم بايد به تعاريفى كه به تمدن به عنوان يك تمدن صرف نگاه كرده و هم به تعابيرى از تمدن كه به عنوان تمدنها عنوان شده نگاه كنيم.
در ابتدا به تعاريف انديشمندان درمورد جزئيات پديده تمدن مىپردازيم:
پتريم الكساندرويچ سوروكين، تمدن را پديدهاى در زندگى اجتماعى انسان مىداند كه در دورانهاى مختلف اشكال متفاوت پيدا مىكند. يعنى تمدن شامل هرآنچه فرهنگ است، مىباشد. او معتقد است: تمدن در سه شكل مادى، معنوى و جامع در حال سيلان و جريان است و اشكال مختلف پيدا مىكند و در بحث تاريخيش درباره تمدن اروپا مىگويد تا قرن پانزدهم، تمدن صبغه معنوى داشته واز قرن پانزده تا نوزدهم شكل مادى پيدا كرده و از آن به بعد دائما در حال تبديل و تحول بوده است و در اوج گذر از تمدن معنوى به مادى خونريزى و جنگ و تضاد بين عناصر جامعه صورت مىگيرد; همچنان كه ما در قرن بيستم و اواسط آن در غرب مشاهده مىكنيم و پس از اين زد و خوردها تمدنى به عنوان تمدن جامع پديد مىآيد.
اشپنگلر معتقد است تمدن مرحله واپسين هر فرهنگى است وقتى تمام تحول و نوزايى و خلاقيت در فرهنگ به نهايتش رسيد تبديل به تمدن مىشود. او مىگويد در هر هزار سال فرهنگ به تمدن تبديل مىشود. و مصاديقى از جمله تمدن غرب را ذكر مىكند و مىگويد: از سى سال گذشته به اين طرف ديگر ما شاهد خلاقيتهاى فكرى و نوآورىهاى فرهنگى به شكل رنسانس نيستيم، آنچه امروز مىبينيم يك زندگى بسيار اشرافى مجلل شهرى قابل توجه و عظيمى است كه در غرب بوجود آمده و روزى همين مدنيت غربى دموكراسى و آميختگى سياست و اقتصاد اين زندگى غربى و تكنولوژى را از بين خواهد برد.
آرنولدتوايموى يكى ديگر از نظريهپردازان تمدن به تمدنها توجه مىكند و مىگويد: در طول تاريخ زندگى بشر26 تمدن بوجود آمد كه پنجيا شش تمدن آن بيشتر باقى نمانده، هر تمدنى كه بوجود مىآيد در ستيز با تمدنهاى ديگر يا غالب خواهد شد و يا مغلوب، اگر اين چنين باشد از صحنه روزگار محو خواهد شد.
آلفردوبر بنيانگذار بسيارى از بحثهاى امروزى در مورد فرهنگ و تمدن مىگويد: در هر واحد تاريخى بزرگ كه شامل فرهنگهاى بزرگى بوده، تمدنهايى بوجود آمده است. فرهنگ شامل حوزههاى روحى، غير ملموس و غير مادى است و تمدن شامل حوزههاى عقلى ملموس و مادى زندگى بشر مىباشد. در هر دورهاى اين جلوههاى غير مادى و مادى دائما با هم در حال تعاطى هستند. او معتقد است در هر جامعه و اجتماعى فرهنگ و تمدن خاصى بوجود مىآيد و نمىتوانيم در باره اين دو پيشبينى و پيشگويى خاصى داشته باشيم. مشابه همين ديد را فوكوتساوايوكيشى دارد. او معتقد است: ما تمدن را نبايد در ويژگيهاى جغرافيايى، محدود و مشخص و بسته يك جامعه بنگريم بلكه بايد هرچه را موجب يشرفتيك جامعه مىشود، از جوامع مختلف شرق و غرب - كه او مشخصا از جامعه ژاپنى صحبت مىكند در تمدن خودمان جذب و هضم كنيم و آنچه به ضرر ماست نگيريم.
مشابه اين ديدگاه در جامعه و فرهنگ اسلامى الان پيش آمده است كه بيشتر در غرب و شمال آفريقا رواج پيدا كرده و تحت عنوان ديدگاه بينالمذاهب نام گرفته است. صاحبان اين ديدگاه معتقدند كه ما بايد هر آنچه ويژگيهاى زندگى اجتماعى امروز را بيشتر تامين مىكند حال هر حكمى از فقه شيعه يا فقه سنى، شافعى يا مالكى كه مناسب زندگى بشر باشد بگيريم و بتدريج دينى داشته باشيم كه نه سنى باشد و نه شيعه و نه...
اما ديدگاهى كه در ميان انديشمندان معاصر سر و صدا كرد. تفكر ساموئل هانتينگتون است. او مىگويد بين فرهنگ و تمدن هيچ فرقى نبايد قايل شد. در گام اول و مرحله اول ما جامعه واحد بشرى داريم، يك پله پايينتر با تمدنها مواجه مىشويم تمدنها با همان عناصر فرهنگى منتهى در يك گستره جغرافيايى وسيعتر، يك پله پايينتر به فرهنگ مىرسيم و يك پله پايينتر به يك فرد مىرسيم كه هر فردى عضو يك فرهنگ است و هر فرهنگى عضو يك تمدن است و تمام تمدنها تشكيل يك جامعه واحد جهانى را مىدهند. تفاوتى كه او بين تمدنها مىگذارد فقط در گستره جغرافيايى و حوزه تحت پوشش هر تمدن است.
دكتر محمد صدرى انديشمند معاصر ايرانى - مقيم امريكا تمدنها را بر مبناى خاستگاههاى فكرى، اعتقادى و مذهبى آنها تقسيم مىكند، با توجه به اين تعاريف و مرزبنديها مىتوانيم برداشت درستى از گفتگو، رابطه و برخورد تمدنها داشته باشيم. بعد از اين توجه به سراغ ارتباطات ميان تمدنى يا بين المللى و تفاوتها و شباهتهايش با ارتباطات ميان فرهنگى مىرويم.
ارتباطات بين المللى يعنى آنچه كه بيشتر وجهه سياسى دارد. ارتباط ميان كشور ملتها، كشور ملت Nationstate يعنى مجموعهاى از انسانها با فرهنگ مشخص، با آداب و رسوم و عقايد و زبان واحد در يك مرز سياسى و جغرافيايى مشخص و ثبتشده در نقشهها؟ ارتباط بين المللى يعنى ارتباط بين حكومتهايى كه نماينده مردم خاصى هستند. اما ارتباطات ميان فرهنگى چيست؟ آيا فرهنگها در درون يك Natiostate محدود مىشود؟ خير، در قضيه آقاى اوجالان كاملا اين مساله مشخص شد كردهاى ايران، سوريه، ارمنستان، تركيه، عراق همه حركتى را شروع كردند تحت اينكه اوجالان رهبر ماست و بايد آزاد شود. بنابر اين مىبينيم كه فرهنگ كردى در مرزها محدود نمىشود. بيشتر فرهنگها در نقاط تلاقى مرزهاى مختلف سياسى قرار دارند. لذا ارتباطات ميان فرهنگى ربطى به مرزهاى بين المللى ندارد و بيشتر بحث از افراد مىشود. رابطه بين افراد از طرق مختلف چون مسافرت، تبادلات آموزشى و توريستى و... انجام مىگيرد. در ارتباطات ميان فرهنگى هر فردى مىتواند نماينده يك ارتباط ميان فرهنگى باشد. بصورت مختصر رابطه بين فرهنگ و تمدن اينگونه خواهد شد:
(1اين همانى فرهنگ و تمدن
(2اين نه آنى فرهنگ و تمدن
(3تقابل فرهنگ و تمدن (تمدن يك چيز است و فرهنگ يك چيز و اين دو با هم در تعارضند(
4)مقدمه بودن فرهنگ براى تمدن
5)مقدمه بودن تمدن براى فرهنگ
ما معتقديم در تعاريف و دسته بنديهاى تمدن و فرهنگ لازم نيست آنها را به شكل مادى و معنوى تقسيم كنيم، بلكه آن دو پديدههايى هستند از زندگى بشر كه شامل آداب، رسوم، سنن، جلوههاى خلاقيتهاى ذهن انسان و تمام آثار به جا مانده از انسان و تنها تفاوتى كه بين آنها بايد در نظر گرفت، تفاوت در گستره آنهاست.
فرهنگ
واژة "فرهنگ" در زبان فارسي از واژههاي بسيار كهن است كه نه تنها در نخستين متنهاي نثر فارسي دري، بلكه در نوشتههاي بازمانده از زبان پهلوي نيز يافت ميشود.
اين واژه كه در سدههاي اخير، كمابيش از يادها رفته بود و فقط نامي براي كتابهاي لغت بود، در سال 1314 با بنيانگذاري "فرهنگستان ايران" جاني تازه يافت و با تبديل نام وزارت معارف به وزارت فرهنگ از فراموشخانه ديوانها و كتابهاي لغت به زندگي روزانه پاي گذاشت. چنانكه از اين نامگذاري پيداست، كلمة فرهنگ با توجه به معناي اصلي آن، كه ادب و تربيت باشد، برابر "اِجوكِيشن" (Education) در زبانهاي اروپايي اختيار شد و "فرهنگي" ديگر بار عنوان كساني شد كه كارشان آموزش بود. اما رواج كلمه "كالچر" (Culture) و مفاهيم مربوط به آن، نياز به يافتن برابري را براي آن تجويز كرد و لذا كلمة "فرهنگ" در برابر "كالچر" به كار رفت و "آموزش و پرورش" برابر "اِجوكِيشن" نهاده شد.
ريشه ی واژه فرهنگ
صورت باستاني فرهنگ در اوستاي كنوني و نوشتههايي كه از فارسي باستان در دست داريم، ديده نشده است. صورت پهلوي آن "فرهنگ" (frahang) است. گمان ميرود كه اين واژه از پيشوند "فر"به معني جلو، بالا و پيش، و "هنگ" ساخته شده باشد. "هنگ" از ريشة اوستايي "ثنگ" يا "سنگ" thang)) يا ((thanga به معناي كشيدن، سنگين و وزن است.
اين واژة مركب از نظر لغوي به معني بالا كشيدن، بركشيدن و بيرون كشيدن است.
فرهنگ را از نظر لغوي اغلب به معني عقل و دانش به كار بردهاند، اما به معاني مختلف ديگر نيز آمده است، از جمله: نيكويي، تربيت و پرورش، بزرگي، عظمت، بزرگواري، فضيلت، وقار، شكوهمندي، حكمت، هنر، علم، معرفت، علم فقه، علم شريعت.
با توجه به اينكه كلمة "فرهنگ" به جاي كلمه "كالچر" به كار رفته است، لازم است قبل از بيان تعريف اصطلاحي فرهنگ، به واژة "كالچر" اشاره شود.
واژه "كالچر" از زبان كلاسيك و شايد پيش از كلاسيك لاتين ريشه گرفته كه به معناي كشت و كار يا پرورش بوده است. اين كلمه با توجه به اين معني، در كلماتي مانند كشاورزي (agriculture)، باغداري (horticulture)، پرورش زنبور عسل (bee culture) به كار رفته است. مفهوم "كالچر"، ديرگاهي نيست كه در مورد جوامع بشري و تاريخ به كار گرفته شده و احتمالاً در سال 1750.م نخستينبار در زبان آلماني به اين معنا به كار رفته است.
زبانهاي دومانسي و زبان انگليسي، در آغاز جنب و جوش خود تا ديرزماني، واژة "سيويليزاسيون" (civilisation) را به جاي "كالچر" به كار ميبردند. اين اصطلاح به واژههاي لاتين سيوس (Civis)، سيويتاس (Civitas)، سيويليس (Civilis) و سيويليزر (Civiliser) باز ميگردد كه معناي "سياسي" و "شهري" دارند. بدين معنا كه شهروند يك دولت سازمانيافته را در برابر مردم قبيلهنشين قرار ميدهد. واژة "سيويليزاسيون" در لاتين كلاسيك وجود ندارد، چهبسا فرانسوي باشد و از فصل "سيويليزه" (Civiliser) به معناي رسيدن به مرتبة آباداني يا بهرهمند شدن از آن، شهريوار گشتن و برگشتن، گرفته شده باشد!
بدينسان، هر دو اصطلاح "كالچر" و "سيويليزاسيون" از آغاز، انديشه بهگشت و پيشرفت به سوي كمال را به دقت در بر داشته و هنوز نيز اين معنا را در كاربردهاي بسيار، چه عاميانه و چه روشنفكرانه، حفظ كردهاند.
تعريف فرهنگ
در پايان قرن هيجدهم و آغاز قرن نوزدهم كه در كشور آلمان، براي "بازجست" تاريخ و شناخت نژادها و جامعههاي انساني تلاش چشمگيري شد. نخست آرمانها، آيينها و رسمها، هنرها و دانشهاي جامعهها و نژادها را بررسي كردند و سير تاريخ را بر سير تكامل منطبق ساختند، سپس واژة "فرهنگ" را براي روشن ساختن سير تكاملي و تاريخي جامعهها و ملّتها و امور معنوي آنان، و "تمدن" را براي پاسخ گفتن به نيازهاي مادي و امور شهري به كار بردند.
شايد كاربرد دقيق و تعريف مفهوم فرهنگ با تايلور (Tylor) آغاز شد. تايلور در 1871.م فرهنگ را اينگونه تعريف كرد: "فرهنگ، كليّت درهم تافتهاي است شامل دانش، دين، هنر، قانون، اخلاقيات و هرگونه توانايي و عادتي كه آدمي همچون عضوي از جامعه بهدست ميآورد."
فرهنگ به معناي جديد، بيشتر در آلمان به كار رفت و پيشروان آن آدلونگ (Adelung) و هردر (Herder) بودند. هردر فرهنگ را پرورش پيشروندة استعدادها و توانمنديها تعريف كرده و آدلونگ آن را ادبآموزي و پيرايش دانسته است.
آلمانيها، به ويژه بعد از هردر، مفاهيم فرهنگ و تمدن را در برابر هم قرار دادهاند و مجموع دستاوردهاي مادي، آثار فني و اشكال و صور سازمان اجتماعي را كه امكان بروز و تجلي يك جامعه را فراهم ميسازند، تمدن ميخوانند. از نظر آنها، فرهنگ عبارت است از مجموع مظاهر معنوي، آفرينشهاي ادبي، هنري و ايدئولوژي مسلطي كه تشكيلدهندة واقعيت بديع و خاص مردمي در يك دوران ميباشد.
تعريف جديد فرهنگ، پس از آلمان به كشورهاي ديگر راه پيدا كرد. در آغاز كشورهاي ديگر به دليل آلماني بودن آن تعريف، در برابر آن مقاومت ميكردند و دانشمندان و روشنفكران انگليسي، تا جايي كه ميتوانستند با مفاهيم "جامعه" يا "تمدن" مطالب خود را بيان كنند، در برابر اصطلاح "فرهنگ" ايستادگي ميكردند.
فرانسه از انگلستان نيز بيشتر ايستادگي كرد و "تمدن" را، كه گوياي پيشرفت و شهري شدن است، تا همين اواخر بر "فرهنگ" ترجيح ميداد.
در مورد تعريف فرهنگ، ديدگاههاي مختلفي وجود دارد و بنا به هدفهاي مورد نظر، تعاريف گوناگوني از آن ارائه شده است. براي اينكه بيان همة تعاريف فرهنگ، بر پيچيدگي موضوع نيفزايد، به بيان چند تعريف مهم دراينباره اكتفا شده است.
معمولاً دانشمندان، فرهنگ را از دو بعد متمايز مورد توجه قرار ميدهند: الفــ به عنوان واقعيتي عيني، نظير آثاري كه تحقق پذيرفتهاند يا هر آنچه به عنوان حاصل يا نتيجهاي ارائه و كسب ميشود؛ بــ به عنوان واقعيتي كه انسانها با آن زندگي ميكنند، مشاركت در سلسله امور مستمر و باتحرك، هيأتي پرتحرك متشكل از ارزشها.
فرهنگ، بنا به تعريف كروبر (kroeber) و كلوكهون (kulchhohn)، مشتمل است بر الگوهاي رفتاري صريح و روشن يا غيرصريح و ضمني كه به وسيله نمادها و به طريقه نمادي، كسب و منتقل ميشود و تأمل عمدهترين دستاوردهاي گروههاي انساني است و در كارهاي دستي نيز تجسم مييابد. فرهنگ همچنين مشتمل است بر سنن (كه تاريخ گوياي آن است)، انديشهها، به ويژه ارزشهاي وابسته بدان انديشهها، و بالاخره اينكه فرهنگ از جهاتي ميتواند نتيجة اعمال انساني و از جهاتي ديگر عامل شكلدهنده اعمال انساني تلقي گردد.
اين مطلب كه فرهنگ مجموعه رفتارهاي اكتسابي است، بسيار نارساست؛ زيرا فرهنگ به منزلة رفتار يا مطالعة رفتار نيست. فرهنگ از طرفي شامل ايدئولوژي نيز ميباشد كه توجيهكنندة شيوة خاصي از زندگي اجتماعي است و از طرف ديگر شامل يك سلسله اصول كلي است كه توسط آنها هم ميتوان الگوهاي رفتاري افراد را با مشاهده اعضاي گروه استنباط نمود و هم الگوهايي را كه اعضاي گروه، آنها را رفتاري مناسب و مطلوب ميشمارند، تشخيص داد و به شكل تعميمهايي خلاصهشده ارائه كرد.
فرهنگ را به مفهوم عام و خاص نيز به كار بردهاند: فرهنگ در مفهوم عام، روش زندگي كردن و انديشيدن است و از مجموع دانستهها و تجربهها و اعتقادهاي يك قوم حاصل ميشود. فرهنگ، استنتاجي است كه ملتي طي قرنهاي متمادي از دريافتهاي خود از زندگي كرده است. به همين سبب، يكي از موجبات غناي فرهنگ را، درازي عمر صاحب آن ميدانند. زيرا فرهنگ مجموعة ارزشها و آيينهاي خوب است و هرچه زمان بيشتري بر قومي گذشته و فرصتهاي بيشتري در اختيارش قرار گرفته باشد، افزونتر خواهد توانست سرماية معنوي ذخيره كند و آيينهاي بهتر را جانشين آيينهاي بدتر سازد. همچنين هرچه ملّتي بيشتر در معرض نشيب و فراز و تجربهاندوزي قرار گيرد، فرهنگي بارورتر به دست ميآورد.
فرهنگ، بهترين موازين اخلاقي، معتقدات مذهبي، تفكر، آداب و سنن را اخذ ميكند و خود را از آن ميپرورد. فرهنگ، روش زندگي يك قوم را مشخص ميكند. چند قوم با مذهب مشترك يا اصول اخلاقي كمابيش مشترك، شيوة زندگي كردن و انديشيدن مشابه ندارند، زيرا فرهنگ آنها با هم متفاوت است.
در عين حال، فرهنگ محصول كار گروهي و نتيجة كوششهاي همگاني قومي در طي دورانهاي متوالي است. بدينگونه، هر فرهنگ ارزندهاي هزارها و ميليونها خدمتگزار ناشناسي داشته است كه بر روي عشقِ به خوبي و زيبايي و پيشرفت در گمنامي تلاش كردهاند.
همچنين فرهنگ پرورده نميشود و باقي نميماند، مگر در پرتو تحرك. فرهنگ امري زنده است. بنابراين، بايد متحرك و روينده باشد. توقف او، مرگ اوست؛ چه، اگر فرهنگ طبع منعطف و سيال نداشته باشد تا بتواند خود را پيوسته بر نيازها و آرمانهاي دارندة خود منطبق سازد، از پاي درخواهد آمد. همين خاصيت زنده بودن به او جنبة پذيرندگي داده است؛ آغوش پذيرنده دارد و از هر جا، هرچه را كه ماية تقويت و بالندگي خود مييابد، ميگيرد. در مقابل، از خود نيز ميدهد. بدينترتيب با داد و ستد، خود را زنده و شاداب نگاه ميدارد.
فرهنگ، به معناي خاص، به سرماية معنوي يك قوم گفته ميشود، و همة آثار ادبي، هنري و فكري را در بر ميگيرد؛ همه آنچه از درون او سرچشمه گرفته، و در برون تجلي خود را در "سازندگي" يافته است. اين سازندگي، اگر بيشتر متوجه برآوردن حوايج مادي و جسماني اجتماعي باشد، نام تمدن به خود ميگيرد و اگر بيشتر ناظر به اقناع نيازهاي معنوي و غيرانتفاعي و تقديمنشدني او باشد، به نام فرهنگ خوانده ميشود، ولي اغلب، اين دو با هم پيوستگي دارند.
فرهنگ نشانة كار و انتخاب است. انتخاب؛ يعني به آنچه هست قانع نبودن و بهتر جستن. ازاينرو فرهنگ جنبة كيفي دارد، نه كمّي. نابجا نخواهد بود اگر انسان را در يكي از تعريفهايش "موجود فرهنگي" بخوانيم. موجود فرهنگي كسي است كه در زندگي به سطح و به آنچه برآورندة حوايج اوليه است، اكتفا نميكند و طالب عمق و زيبايي نيز ميباشد. اين عمق در چيست؟ جستن چيزي در وراي آنچه به وسيلة حواس درك ميشود، مثلاً انسان از منظرة يك كوه يا يك درخت به وجد ميآيد، ولي به همين اكتفا نميكند و درصدد برميآيد كه از چوب اين درخت كشتي بسازد و باز قدمي ديگر از اين دورتر ميرود؛ يعني ميكوشد تا اين كشتي را به طرز زيبايي بسازد.
از سوي ديگر به كمك فرهنگ است كه زمان گذشته به حال پيوند ميخورد و دنياي حال كه حالت سطح دارد، عمق پيدا ميكند. پس حاصل فرهنگ اين ميشود كه انسان برگزيدهتر، بارورتر، و بيشتر زندگي كند. انسان بيشتر با كمك تاريخ، ادبيات و هنر به گذشتههاي دور ميرود و نيز با ايجاد آثاري كه گمان ميكند بعد از او بر جاي خواهد ماند، حيات خود را در آينده ميگستراند و بدين طريق با مشكل "گذرندگي" حيات مقابله ميكند و خود را در گذشته و آينده حاضر ميبيند. به طور كلي، بهترين تجلي آرزوي "خلود"، "يادگار" و "پادزهر گذرندگي" در فرهنگ است.
ما وقتي از فرهنگ گذشته يا ميراث فرهنگي ملّي سخن ميگوييم، بايد دو مسأله را معين سازيم: يكي اينكه آن ملت در طي تاريخ چه راه و رسمي در زندگي پذيرفته، ديگر اينكه چه آثاري به منظور گشايش و عمق زندگي به وجود آورده است.
فرهنگ نه علم و فن خاص، بلكه نتيجه و چكيدة علمها و فنهاست و چون بازتاب احساس لطيف و آموختههاي مشترك از زندگي است، زبان عام انسانها قرار گرفته و مردم را از طريق آنچه بيشتر به هم نزديكشان ميكرده به هم پيوند داده است.
با توجه به تعاريف فرهنگ و وسعت قلمرو و تنوع كيفي و كمّي پديدهها، نميتوان همة آنها را در يك رديف قرار داد. بدينلحاظ فرهنگ را به فرهنگ مادي و فرهنگ غيرمادي تقسيم كردهاند.
فرهنگ مادي به مجموعة پديدههايي اطلاق ميگردد كه محسوس و ملموساند و اندازهگيري آنها با موازين كمّي و علمي ممكن است مانند: فنون، ابزارهاي توليدي و كاربردي، داروهاي شيميايي، فنون پزشكي، وسايل موتوري، ابداعات برقي و... .
فرهنگ غيرمادي به موضوعات و مسائلي گفته ميشود كه ممكن نيست آنها را با موازين كمّي اندازهگيري كرد و به آساني نميتوان آنها را مقايسه و ارزيابي نمود، مانند: معتقدات، ضوابط خويشاوندي، زبان، هنر، ادبيات و رسوم كه درواقع هويت فرهنگي يك جامعه ميباشد و بالطبع از دست دادن يا به عاريت گرفتن آن، ضايعهاي است كه قوميت يك گروه اجتماعي را تهديد ميكند. اين در حالي است كه فرهنگ مادي را ميتوان و بايد با گرفتن از فرهنگهاي ديگر توسعه داد و غني ساخت. (بعضي تقسيمبنديها، فرهنگ غيرمادي را "فرهنگ" ناميده و مطالعة آن را كار مردمشناسي دانسته و فرهنگ مادي را "تمدن" ناميده و تحقيق دربارة آن را موضوع جامعهشناسي دانستهاند.)
البته در مجموع نميتوان فرهنگ مادي و غيرمادي را از يكديگر مجزا ساخت. هرچند به هم پيوستگي فرهنگ مادي و غيرمادي بهظاهر مشخص نباشد، اين پيوند و تأثير مستقيم يا غيرمستقيم به تدريج و با توجهي اندك برملا ميگردد، به عنوان مثال: ويراني قنات نه تنها به بنية اقتصادي و اجتماعي جامعه لطمه ميزند، بلكه سنّت اعتقادي و باورهاي قومي را نيز دستخوش تزلزل ميسازد.
در اين اواخر، فرهنگ به صورت مفهوم اصلي انسانشناسي اجتماعي درآمده و معني بسيار وسيعتري پيدا كرده است. از اين لحاظ مهمترين تعريف متعلق به مالينوسكي (Malinoski) است كه فرهنگ را مشتمل بر افزار، كالاها، فرايندهاي فني، عقايد، عادات و ارزشهاي موروثي، ميداند. او ساخت اجتماعي را نيز در داخل مفهوم فرهنگ جاي ميدهد، زيرا معتقد است "ساخت اجتماعي را حقيقتاً نميتوانيم بشناسيم مگر اينكه آن را جزئي از فرهنگ به شمار آوريم." مالينوسكي در يكي از مقالات خود نيز اين نظريات را تكرار كرده و نوشته است: "فرهنگ كل جامعي است، مشتمل بر افزار (Artefact) و كالاهاي مصرفي، منشورهاي قانوني (titutionalcons charters) براي گروهبنديهاي اجتماعي گوناگون، عقايد و پيشههاي (cralt) انساني و معتقدات و رسوم."
به نظر او "واقعيت اساسي فرهنگ، به صورتي كه تجربهاش ميكنيم و در آن زندگي ميكنيم و به صورتي كه ميتوانيم با ديدهاي علمي به مطالعهاش بپردازيم، عبارت از سازمانيابي موجودات انساني در گروههاي پايدار است." مهمترين خصيصة استفادة مالينوسكي از اين واژه، درك او از فرهنگ به عنوان كل يكپارچه است كه در داخل آن، مطالعة كاركردهاي اجزاي مختلف (نهادها) ممكن ميباشد.
به هر حال در تعريف فرهنگ، نظريات و پندارها متفاوت است. عدهاي علوم و دانشهاي بشري را فرهنگ دانسته و عدهاي ديگر بر آداب و رسوم يك قوم، نام فرهنگ نهادهاند و در اين تفاوت پندارها و برداشتها، گاهي آنچه در نزد اديبان، فرهنگ و امور فرهنگي قلمداد ميگردد در نزد قوة ذهن عالمان يا فلاسفه، امري غيرفرهنگي به شمار ميرود؛ چرا كه فرهنگ در مقام تعريف بيشتر امري اعتباري و قراردادي است، به گونهاي كه هر كسي از ظن خويش آن را تعريف نموده است.
بنابراين، براي گريز از گيرودار تفاوت پندارها و به دور از هرگونه تخصصگرايي در تعريف فرهنگ، با مطالعاتي كه در اكثر تعاريف انجام گشته، سعي شده است تعريفي از فرهنگ ارائه شود كه تا سرحد امكان بيان جامعي از مفهوم واقعي فرهنگ باشد. با اين قصد و نيت فرهنگ عبارت است از: مجموعه عقايد، سنتها، آداب و رسوم و ارزشها كه داراي خصوصيات و مشخصات زير باشد: 1ــ فراگير و مورد پذيرش عامه مردم باشد؛ 2ــ براي پذيرش و قبول آن به استدلال و مجادلة علمي و چون و چرا نيازي نباشد؛ 3ــ محو و ايجاد آن نيازمند گذر زمان باشد؛ 4ــ در يك زمان و مكان و شرايط خاص ايجاد و حادث نشده باشد؛ 5ــ در بستر زايش و ايجاد، داراي علل و عوامل مختلف، گاهي متضاد باشد؛ 6ــ در بين دارندگان و قائلان به آن نوعي همدلي، همرنگي و الفت ايجاد كند (هويت مستقل فرهنگي).
تفاوت فرهنگ و تمدن
با توجه به اينكه مفهوم فرهنگ همواره با مفهوم تمدن همراه است، بنابراين هرجا كه بحثي از فرهنگ يا تمدن پيش ميآيد، ناگزير در كنار يكي بايد به ديگري هم اشارهاي شود. با توجه به تعاريف گوناگون فرهنگ، شايد از مقايسة آن با تمدن بتوان مفهوم آن را روشنتر بيان كرد.
آنچه در نگاه نخست به نظر ميآيد، فقدان تمايز بين فرهنگ و تمدن است و معمولاً در عبارتها هم اين دو به صورت مترادف به كار ميروند؛ به ويژه در تاريخ تمدن هرجا سخن از تمدن است مراد از آن فرهنگ ميباشد و در محاورات سياسي و اجتماعي نيز اين دو كلمه به جاي يكديگر مينشينند. لكن پس از تدقيق در مييابيم كه اين دو واژه داراي حوزة معنارساني مستقلي هستند؛ اگرچه به صورت وامگيري به جاي يكديگر بنشينند. حتي در عرف نيز در همه جا اين دو كلمه به جاي يكديگر به كار نميرود. مثلاً اگر قومي از ميزان نسبتاً بالايي از رشد توليدات صنعتي و مظاهر شهري بهرهمند باشد، ولي از نظر اخلاق اجتماعي و فردي و مناسبات انساني فيمابين، در حد ابتدايي قرار داشته باشد، به آن قوم نسبتِ "بافرهنگ" داده نميشود، در حالي كه كلمة "متمدن" در اينجا صادق است.
با همه پيوستگي فرهنگ و تمدن، دو تفاوت در ميان آنها وجود دارد: نخست آنكه تمدن بيشتر جنبة عملي و عيني دارد، و فرهنگ بيشتر جنبة ذهني و معنوي؛ به گونهاي كه هنر، فلسفه، حكمت، ادبيات و اعتقادات در قلمرو فرهنگ هستند، در حالي كه تمدن بيشتر ناظر به رفع حوايج مادي انسان در اجتماع است. ميتوان براي مثال مجسم كرد كه انسان از چوب كشتي ميسازد يا از معدن فلز استخراج ميكند و آن را براي ساختن ابزار به كار ميبرد؛ اين تمدن است. اما در عين حال قدمي از اين فراتر مينهد؛ يعني ميكوشد تا اين كشتي را به سبكي خاص و طرزي زيبا بسازد. يا چيزي كه از اين فلز پديد ميآورد، شكل هنري داشته باشد؛ اين فرهنگ است. معماري، از نظر آنكه زيبايي و ظرافت تخيلي دارد، جزء فرهنگ به شمار ميرود، ولي از آنجا كه اطمينانبخش و محكمكنندة سرپناه ميشود و به آسايش زندگي كمك ميكند، در قلمرو تمدن است. قانون، تمدن است در آنجا كه نظم اجتماعي را موجب گردد و فرهنگ است در آنجا كه واجد باريكبيني هنري و آموختههاي انساني است. دوم آنكه تمدن بيشتر جنبة اجتماعي دارد و فرهنگ بيشتر جنبة فردي. تمدن تأمينكننده پيشرفت انسان در هيأت اجتماع است؛ فرهنگ گذشته از اين جنبه ميتواند ناظر به تكامل فردي انسان باشد.
فرهنگ به فهميدن، دريافتن، انديشيدن، ژرفبيني و آگاهي به امور ربط پيدا ميكند و ديررس، ديرياب، روينده، عميق و پايدار است. ولي تمدن به امور سطحي و زودگذر و آني زندگي وابسته است و بيشتر جنبة اكتسابي و تقليدي دارد؛ زودرس، زودياب و معمولاً پايدار و تغييرپذير است.
فرهنگ و تمدن در برداشت امريكايي ــ انگليسي مترادف يكديگر به كار ميروند، در حالي كه در برداشت ديگر، مفهوم فرهنگ با تأكيد بر جنبههاي عقلانيت آن به كار ميرود، به خلاف تمدن كه بيشتر بر مظاهر مادي فرهنگ اطلاق ميگردد.
كشورهاي اروپايي، به ويژه آن بخش كه مدتها تحت سيطرة علمي و فرهنگي اسلام بر سر برده، خواه ناخواه از فرهنگ "فراشمول" و "فراماده" اسلام متأثر گرديدهاند و تعاليم اسلامي خواسته يا ناخواسته خميرمايه اصلي معرفت حكما و فلاسفه آنان، چه در درون حاكميت اسلام در آن سرزمينها و چه پس از آن، را شكل داده است و ازاينرو ديده ميشود كه كانت، ماكس وبر، گوته و نيز ماركس (در اواخر عمر فلسفي خود) بر ابعاد مادي فرهنگ نسبت به جنبههاي عقلانيت آن تأكيد كمتري داشتهاند و بر همين پايه، تمدن نيز، كه وجه حصوليافته و قوههاي بهفعليترسيده و استعدادهاي بهثمرنشستة فرهنگ ميباشد، از منظر اين عده معناي متمايزتري يافته است، در مقابل كساني هستند كه فرهنگ را با تأكيد بيشتري بر ابعاد مادي آن معنا كردهاند.
در كنار اين دو برداشت، نگرش ديگري به تمدن نيز هست و آن "تمدن تاريخي" است. در اين برداشت از تمدن است كه وجة عام آن در بشريت لحاظ ميگردد و نه امتيازهاي امنيتي يا منطقهاي، و تمدن، مجموعهاي از ساختهها و تجربيات انسان در مراحل گوناگون ميباشد. در اين صورت جدا كردن تمدن چيني، ايراني، هندي، اروپايي و... از يكديگر بيمعناست. در اين ديدگاه فرهنگ به مفهوم "تجلي وجدان جمعي قوم خاص است كه از گذشتة تاريخ به ميراث رسيده است." و به ديگر بيان، فرهنگ به معناي چگونه زيستن و چگونه انديشيدن هر قوم، و تمدن به معناي چگونه بودن و "هستن" بالفعل هر قوم و در مجموع "هستن جمع انساني" است كه در چنين برداشتي هيچگونه تضادي بين تمدنها به وجود نخواهد آمد.
به طور كلي مفهوم فرهنگ وسيعتر و قديميتر از تمدن است. بشر پيش از اينكه بر اثر شهرنشيني به تمدن دست يابد، فرهنگي داشته است و نشانهاش همين آثار هنرياي ميباشد كه از او بهدست آمده است و تاريخشان به چندين هزار سال پيش از شهرنشيني ميرسد. بنابراين، همانگونه كه متمدن بيفرهنگ داريم، بافرهنگ بيتمدن نيز وجود داشته است.
تمدن نيازمند فرهنگ است. زيرا تمدني ميتواند پايدار و سازنده باشد كه بر فرهنگ آن ملت استوار باشد. به عبارت ديگر تمدن بايد پشتوانهاي از فرهنگ ملي داشته باشد تا پايدار و سازگار با طبع آن ملت باشد. فرهنگ سازندة تمدن است، اما تمدن فقط ميتواند جلوهگاه فرهنگ باشد نه سازندة آن.
هرچه كه جامعة بشري پيشرفتهتر شده، آميختگي فرهنگ و تمدن در آن بيشتر گرديده است. در چنين جامعهاي، فرهنگ از انحصار افراد زبده و نخبه بيرون ميآيد و كموبيش به همة مردم راه پيدا ميكند. فرهنگي كه در گذشته زينت فرد بوده است، جنبة عمومي به خود ميگيرد و در راهبرد مطلوب زندگي اجتماعي به كار ميافتد.
فرق ديگر فرهنگ و تمدن در اين است كه ممكن است شياي جزء فرهنگ يك ملت باشد، اما در عين حال براي ملت ديگر جزء تمدن آنها باشد. به عنوان مثال ماشين براي كشورهاي اروپايي جزء فرهنگشان شده است و براي ملتهاي شرق تمدنشان را ميسازد و هنوز راهي در فرهنگ آنان بازنكرده است.
بر حسب شيوههاي توسعه نيز بين فرهنگ و تمدن تمايز قائل شدهاند: تمدن به معناي "فنون" فرابشري پيوسته و جمعي، و مستعد روشهاي تعميمپذير و توانا به انتشار جهاني است و حال آنكه فرهنگ به معناي "ابتكار و آفرينندگي" به تفرق روي ميدهد و مستعد روشهاي تعميمپذير و همچنين انتقالپذير نيست.
در بحث تمايز بين فرهنگ و تمدن (با هر نگرشي) با چند ديدگاه روبهرو ميشويم: الفــ فرهنگ، وجة معنوي متعالي زندگي اجتماعي انسان است؛ و تمدن وجة مادي و پذيرهشدههاي لمسشدني جامعه؛ بــ فرهنگ، وجة فعال رشد و پرورش فكر است و تمدن، صورت تثبيتشدة وجة ايستاي فرهنگ؛ جــ فرهنگ، نوع شكلگيري اخلاقي، عقلي و روحي فرد و تبلور آن در تربيتيافتگي، وضع قوانين، و آداب و رسوم اجتماعي يك قوم يا اقوام منطقة خاص جغرافيايي است كه از نظر دين، مليّت و زبان با هم اشتراك دارند؛ و تمدن يعني كيان بزرگ و فراشمول فرهنگي كه به مثابة لاية جوّي پهناوري تمامي اقوام و ساكنان ناحية وسيع جغرافيايي را به نحوي تحت پوشش بگيرد كه همگي با هر نوع اختلافي در اجزاي فرهنگ، آن كيان را پذيرفته باشند؛ مانند اسلاميت، آريايي و... .
نكتة مهم در اينجاست كه در مشرب امريكايي، تفاوت فرهنگ و تمدن بيشتر از نوع "ب" است؛ زيرا آنان در اصل و ريشة مفهومي تفاوتي بين اين دو نمييابند و دانشمندان آلماني و ايراني عموماً به دو نوع "الف" و "ج" باور دارند.
با همة اينها، كساني بودهاند كه با فرهنگ به عنوان اشتغالات معنوي و تمدن به عنوان پيشرفت مادي مخالفت كردهاند كه از جمله آنها هردر است. او به انكار دوگانگي ميان فعاليت "مادي" و "معنوي" برخاست. بنابر ديدگاه او مصنوعات همانقدر جزء فرهنگ محسوب ميشوند كه انديشهها، اعتقادات و ارزشها. فرهنگ دربرگيرندة همه فعاليتهاي مبتكرانه انساني است، هم آنچه "انجام ميدهد" و هم آنچه "ميانديشد".